عرفان و طريقت از نگاه مولانا
منتشر شده در 1391/06/27,
پنجمین همایش از دور دوم سلسله‌ نشست‌های رستخیز ناگهان عصر روز دوشنبه 91/6/27 با سخنرانی دکتر شهرام پازوکی با موضوع «عرفان و تصوف از نظر مولانا»، سیمای انسانی مولانا در مناقب‌العارفین افلاکی توسط دکتر احمد کتابی، مثنوی‌خوانی دکتر ایرج شهبازی و خانم مریم موسوی و تک‌نوازی تار توسط آیدین اولیانسب در سالن ایوان شمس برگزار شد.
پنجمین همایش از دور دوم سلسله‌ نشست‌های رستخیز ناگهان عصر روز دوشنبه 27 شهریور 91 با سخنرانی دکتر شهرام پازوکی با موضوع عرفان و تصوف از نظر مولانا، دکتر احمد کتابی با موضوع سیمای انسانی مولانا در مناقب‌العارفین افلاکی، مثنوی‌خوانی دکتر ایرج شهبازی و خانم مریم موسوی و تک‌نوازی تار توسط آیدین اولیانسب در سالن ایوان شمس برگزار شد.
پس از پخش تلاوت قرآن و اجرای سرود جمهوری اسلامی دکتر شهرام پازوکی به ارائه سخنرانی خود پرداختند. ایشان بحث خویش را در بیان اقبال جهانی به اندیشه و فرهنگ مولوی با نقل قول این سخن از خانم آنه ماری شیمل که در اثر معروف ایشان مولانا، دیروز تا امروز، شرق تا غرب آمده است آغاز کردند که "می‌گویند در غرب هیچ عارف و شاعر دیگری از جهان اسلام به اندازه مولوی و به خوبی او مشهور نشده است". سپس در بخش دیگری از سخن خویش فرمودند "تردیدی نیست که بخشی از توجه به مولانا -که قسمتی از آن جنبه بین‌المللی نیز دارد- برخاسته از مُد فرهنگی غالب بر زمانه ماست که هرازگاهی یک مُد متداول می‌شود که چون مانند هر مُد دیگری غالباً سطحی و برای رونق بازار و جلب مشتری فرهنگی است با انقضای تاریخ مصرفش فروکش خواهد کرد.
 


 "اما این یک طرف قضیه است. تردیدی نیست که اصولاً تفکر عرفانی ،خصوصاً در آثار عارفانی بزرگ هم‌چون مولانا، افق روشنی است که متفکران بزرگ را، آن‌هایی که دردمند زمانه خود هستند، عمیقاً به خود جذب می‌کند. اگرچه تعداد این گروه اصیل که نه بنا به مُد فرهنگی بلکه عمیقاً دنبال مولانا یا عارفانی شبیه او هستند نسبت به گروه اول اهل مُد بسیار اندک هستند اما به هیچ تردید نمی‌توان این‌ها را انکار کرد. مولوی خود فرموده است: "مثنوی ما دکان وحدت است" حال اگر از این دکان که دارای کالاهای مختلفی است کسانی هم به جای کالای وحدت فقط خریدار شعر و موسیقی باشند نیز چه باک آن نیز کالایی است که خریدار خودش را دارد؛ چراکه خریداران کالای وحدت اگرچه اندک‌اند ولی نهایتاً آن‌ها هستند که منشأ اثر در عالم تفکر می‌شوند. جذابیّت شعر مولانا آن‌چنان است که معمولاً انسان را سحر می‌کند به‌گونه‌ای‌که خودبه‌خود مانع از ورود به تفکر مولانا می‌شود. خود مولوی گاهی حجاب خود می‌شود. این مربوط به جذّابیّت شعری اوست. چنان‌که اکنون نیز ما معمولاً این حجاب را عمیق‌تر می‌بینیم؛ اما در ایران که موطن معنوی و فرهنگی مولاناست باید بیش از همه به مولانا توجه شود."
دکتر پازوکی سپس به بیان مواضع متفاوتی که نسبت به مولانا وجود دارد که مانع از فهم عمیق مولانا می‌شود پرداختند. ایشان فرمودند: "ما درباره تفکر و تعالیم مولانا با چند نوع بدفهمی یا نفهمی روبرو هستیم که منجر به مخالفت یا تفسیر غلط یا تک‌ساحتی کردن تفکر مولانا می‌شود. اگر بخواهیم این بدفهمی‌ها یا نفهمی‌ها را تقسیم‌بندی کنیم اولین و قدیمی‌ترین بدفهمی‌ها همان است که منجر به مخالفت برخی ظاهریّون و قشریّون علما با افکار عرفانی مولانا شده است. مشکل دیگر مولانا در ایران مشکل تفسیر او بر حسب ادبیات و هنر است بعضی از اهالی هنر و استادان ادبیات فارسی در ایران به‌گونه‌ای مولانا را تفسیر می‌کنند که گویی مولانا صرفاً یک هنرمند شاعر است یعنی کسی است که در شعر و ادب فارسی سرآمد است. اگرچه مولانا یک شاعر است و گفتیم که جذابیّت هنر شعرش مانع از فهم درست تفکر و تعالیم او می‌شود و به این معنا ادیب است ولی شعر و ادبیات مولانا تابع عرفان اوست و خود نیز بارها از شعرگفتن حرفه‌ای بیزاری جسته است. اصولاً بخشی از تفکر عرفانی ایرانی-اسلامی ما به زبان شعر بیان شده است و این حاکی از نسبت عمیق عرفان با شعر است تا آن‌جا که برخی از اساتید گفته‌اند عرفان نگاه هنری به دین است که البته خود این قول نیز قابل مناقشه است. ولی غافل از این نکته نیز نباید بود که در سنّت عرفانی شاعر به معنای ادیب امروزی نیست. البته جا دارد این آثار عرفانی تفسیر ادبی شوند زیرا اگر آثار این عارفان را از ادبیات عرفانی برداریم لطمه زیادی به آن می‌خورد ولی نباید آن‌ها را محدود به ادبیات کرد؛ بنابراین برای فهم مولانا در ایران با چند مشکل مواجه‌ایم. یک مشکل مشکل اهل ظاهر است که او را به جرم بی‌دینی رد می‌کنند و از طرف دیگر مشکل اهل هنر و استادان ادبیات است که مولانا را محدود به ادبیات و هنر می‌کنند در نهایت نتیجه این می‌شود که راه ورود به افکار عرفانی مولانا مسدود می‌شود."
ایشان در ادامه فرمودند: "برای ورود به تفکر عرفانی مولانا باید از مشکلات دیگری نیز یاد کرد. به‌غیر از این دو موضع ردّ دینی و قبول ادبی مشکل دیگر از جانب سه گروه علاقه‌مندان مولاناست؛ گروه اول آنان‌که خیال می‌کنند مولانا ظاهراً مسلمانی متشرّع است ولی باطناً مخالف شریعت و انجام تکالیف شرعی است چراکه می‌گوید کسی که به حقیقت رسید تکلیف از او رفع می‌شود. جملاتی شبیه به آنچه در دیباچه دفتر پنجم مولانا دیده می‌شود که طلب الدلیل بعد وصول الی المطلوب قبیح. این جمله از آن دسته جملات مولاناست که دارای نکته عرفانی است و این تفسیر ظاهری که کسی که به مطلوب رسید دلیل لازم ندارد کج‌فهمی یا درک نکردن تفکر عرفانی مولاناست. گروه اول عقیده دارند دین‌داری مولانا، خروج از شریعت و ورود به عالم معنا اعمّ از شعر، عشق و موسیقی است. همین تفسیر از مولاناست که بهانه لازم را به دست قشریّون گروه اول می‌دهد. گروه دیگر از علاقه‌مندان مولانا آن‌ها هستند که عرفان را از سنّت تصوّف و طریقت جدا می‌کنند و آن را صرف عبادت و زهد و اخلاق حسنه می‌دانند. این اندیشه که عرفان را تخلّق به اخلاق حسنه بدانیم نیز نادرست است. البته نه این‌که نباشد اما این تعریف از عرفان محدود کردن عرفان است. چنان‌که بگوییم عرفان عبارت است از نگاه هنری به دین. این نیز به نوعی محدود کردن عرفان است. بدین قرار معتقدند که مولانا عارفی است زاهد و عابد ولی هیچ نسبتی با تصوّف و طریقت ندارد. به نظر آنان شور و شوق و سماع مولانا کاملاً فردی است و مثل ذوق ادبی یک شاعر است که اهمّیتی در تفکرش ندارد. کسانی نیز مولانا را به عنوان یک عارف بزرگ مسلمان می‌پذیرند و با او انس دارند ولی عقیده دارند زمانه مولانا به سر آمده است و سنّت عرفانی مربوط به گذشته است و اکنون دیرزمانی است که متوقّف شده است. مضافاً بر این‌که آدم مدرن تاب تحمّل چنین افکاری را ندارد و با آن سازگار نیست پس اکنون فقط باید دل را با تعالیم و اشعار او خوش داشت  بی‌آن‌که آن را منشأ اثر معنوی دانست آن‌چنان که از دیدن اشیاء در موزه لذت می‌بریم و تحسین‌شان می‌کنیم ولی به هرحال آن‌ها را متعلّق به گذشته‌ای می‌دانیم که اکنون به سر آمده است. آن‌چه در این گفتار می‌آید شرح این مطلب است که صرف نظر از جذّابیّت هنری در شعر و موسیقی مولانا، طریقه فکری مولانا و عرفان او چیست؟ آیا مولانا صرفاً شاعری است اهل هنر، شوریده‌ای است اهل سماع و موسیقی، بی‌دینی متظاهر به دین‌داری یا زاهد و عابدی است که گاه تظاهر به عشق و شاعری می‌کند یا صوفی عارفی است که عاشق شعر و موسیقی است؟ آیا زمانه او و تعالیم او به سر رسیده است؟"
سپس دکتر پازوکی با توجه به این سؤالات بخش دوم سخنان خود را این‌گونه بیان فرمودند: "مولانا در ابتدای دیباچه مثنوی در دفتر اول، مثنوی خود را این‌گونه معرفی می‌کند: "اصول اصول اصول الدین فی کشف اسرار وصول والیقین و هو فقه‌الله الأکبر و شرع‌الله الأزهر، و برهان‌الله الأظهر" او می‌گوید که مثنوی اصول اصول اصول دین در کشف اسرار وصول به حق و یافتن حق و یقین است. در این تعریف می‌توان یک ثلاثی مشهور که کل تفسیر عرفانی از دین مبتنی بر آن است را یافت. مولانا با یک ثلاثی دیگر در دیباچه دفتر پنجم، مثنوی را از دریچه دیگری تعریف می‌کند؛ آن ثلاثی، ثلاثیِ شریعت، طریقت و حقیقت است. پیش از این ثلاثی نیز باید به یک ثلاثی دیگر در دفتر اول مثنوی که ثلاثی قلب و نقل و عقل است اشاره کرد. فقه‌الله در معنای اوّلیّه و عمیقش معرفت قلبی به خداست و مقام قلب است. در آیه قرآن نیز می‌گوید: "لهم قلوب لا یفقهون بها" تفقه و فقه را به قلب استناد می‌دهد. این قلب است که باید تفقه کند. مولانا صفت اکبر را برای فقه می‌آورد تا آن از فقه به معنای مصطلح متمایزش به معنای احکام دانستن علم و احکام شریعتی متمایز شود. فقه‌الله این‌جا دانستن و علم و معرفت قلبی خداست. شرع‌الله مقام نقل است و برهان‌الله مقام عقل. مولانا روش مثنوی خویش را در دفتر اول حاصل‌جمع این سه یعنی قلب و نقل و عقل بیان می‌کند. بازی قلب و نقل و عقل در کل مثنوی مشهود است. درواقع یکی از پر بسامدترین کلمات و مفاهیم در مثنوی همین عقل و عشق و نقل و قلب است. مولانا مفاهیم شریعت، طریقت و حقیقت را در دفتر پنجم با مثال‌های مختلفی روشن ساخته است. یکی از این مثال‌ها مثال شمع است. می‌گوید شریعت هم‌چون شمع است ره می‌نماید اما با وجود شمع راه رفته نمی‌شود و بدون آن نیز راه رفته نمی‌شود.


 
"به این ترتیب دین‌داری مولانا مانند دیگر عارفان مسلمان در مثلث شریعت، طریقت و حقیقت است. این نوع دین‌داری، دین‌داریِ کاملاً عارفانه است. عارف، عاملِ به شریعت، سالکِ طریقت و در تمنّای وصول به حقیقت است. نکته مهم این است که این سه در عرض یکدیگر قرار نمی‌گیرند بلکه در طول یکدیگرند. عدم توجه به مراتب طولی این سه، مشکلاتی را در فهم مثنوی ایجاد کرده است. به عبارت دیگر اگر از بالا به پایین بنگریم یا به اصطلاح عرفانی سفر از قلب به حق کنیم اول شریعت در مقام صورت و ظاهر است، دوم طریقت در مقام باطن و سوم حقیقت است که باطن طریقت و معنی آن است. در تعبیر اصول اصول اصول دین می‌توانیم دریابیم که اصول اول شریعت است، اصول اصول طریقت است و اصول اصول اصول دین حقیقت است. اگر از بالا به پایین بنگریم یعنی از حق به خلق سفر کنیم اول حقیقت، دوم طریقت و سوم شریعت است. در سنت عرفانی شریعت تقدم زمانی دارد و طریقت تقدم شرفی. این نیز ناظر به همین بحث است. حال درمی‌یابیم که چرا مولانا مثنوی را اصول اصول اصول دین معرفی می‌کند؛ چراکه شرح و بیان این سه ساحت است. در تفکر عرفانی این سه ساحت دین اصولاً هیچ‌گاه نمی‌تواند از هم جدا باشد."
سپس اضافه کردند: "مولانا در مثنوی به مراحل سلوک خود از خامی تا پختگی و سوختگی اشاره کرده است؛ از مولانای خام متشرّع تا مولانای پختة اهل طریقت. مولانایی که در سلوک معنوی ابتدا تحت تربیت پدرش سلطان‌العلما بهاءالدین ولد بوده و بعد تحت تربیت برهان‌الدین محقق ترمذی قرار می‌گیرد تا مولانایی که به شمس رسیده و می‌سوزد. پس مولانا نیز این سه مرتبه را طی کرده و به‌یک‌باره نسوخته است: "خام بدم پخته شدم سوختم". این خطاست که خیال کنیم مولانا در طی مراتب اوّلیّة شریعت و حقیقت به‌یک‌باره به عارفی عاشق مبدّل شده باشد. مثنوی مولانا آن‌چنان که مشهور است از زمره مثنوی‌های تعلیمی مثل مثنوی‌های عطار با سنایی است. همه این نکات تربیتی در سلوک الی‌الله که در مثنوی آمده مثل مجاهده با نفس امّاره، خلوت، ذکر، روزه، جهاد، ... همه ناشی از سلوک سالکی است مجاهد در راه حق که اینک در مقام معلم قصد دارد دست دیگر سالکان را در راه وصول به یقین گرفته و یاور آن‌ها باشد.
"در طریقه عرفانی مولوی سالک باید در هر حال شریعت را در مرحله طریقت به یاد داشته باشد. نیز باید اوامر و نواهی شرعی را رعایت کند تا مشمول جذبه‎ای که از جانب دوست می‌رسد بشود. به سالک می‌گوید در طریقت تسلیم هر مرشد نشود و فریب هرکسی که نکات جذاب عرفانی را نقل کرد و خود را دارای احوال و مقامات معرفی کرد نخورد اما آن‌گاه که قدم در راه سلوک نهاد تسلیم محض باشد. البته آن‌چه مولانا در مثنوی درباره سلوک عرفانی و ابعاد شریعتی، طریقتی و حقیقتی می‌گوید به‌هیچ‌وجه امر تازه‌ای نیست گرچه شاید کسی به زیبایی، دقت، عمق و نکته‌سنجی مولانا نگفته باشد. سلوک معنوی در سنّت عرفانی اسلامی یعنی تصوّف کاملاً مشخّص و دارای اصول و قواعد و روش‌های خاص خود است. مولانا نیز در همین سنّت رشد کرده و به کمال رسیده است. این است که او خود را وارث ابوسعید و سنایی و عطار می‌داند."
دکتر پازوکی سپس به برخی از مختصات سلوک عرفانی مولانا اشاره کرده و فرمودند: "یکی از اصول عرفانی که در مثنوی مولانا بسیار تکرار شده وجود مربی است. این اصل که سالک بدون مرشد و مربی معنوی و به اصطلاح پیر روحانی نمی‌تواند این راه را طی کند نه تنها از اصول اولیّه عرفان اسلامی است بلکه از اصول عرفانی همه ادیان است. می‌توان به صراحت اعلام کرد که هیچ عرفانی –حتی عرفان یهودی- بدون وجود پیر معنا ندارد. این تسلیم را در عرفان اسلامی ارادت نامیده‌اند. واژه مرید و مراد نیز بر همین اساس در عرفان اسلامی مصطلح شده است. سنگ زیرین این ارتباط محبت و رابطه معنوی است که بین مرید و مراد پیدا می‌شود. البته ارادت با مفهوم تقلید در فقه بسیار متفاوت است. رابطه حبّی اساس ارادت معنوی است و همین ارادت رکن اصلی سلوک محسوب می‌شود. تا وقتی‌که لطیفه ارادت فهمیده نشود نیز رابطه مولانا با شمس فهمیده نمی‌شود. 
"یکی دیگر از اصول و ارکان عرفانی مولانا در مثنوی مسأله خودشناسی است. کسی که معتقد است جان انسانی از عالم جانان آمده و حقیقت انسانی نیز همین جان اوست خودشناسی برای او اهمّیت فراوانی پیدا می‌کند. اگر انسان را این‌گونه تعریف کنیم آن‌گاه سلوک عرفانی باید به جان‌شناسی منجر شود. جان‌شناسی نیز از منظر عرفانی خداشناسی است. این است که پرسش از حقیقت وجود آدمی و علم به نفس از جهت عرفانی اصل همه علم‌هاست. مولانا علم به نفس را با طعنه زدن به کسانی که خود را عالم به علوم مختلف می‌دانند با عبارت "جان جمله علم‌ها" تعبیر می‌کند و دیگر علوم را نسبت به این علم فصل می‌داند."
دکتر پازوکی در پایان بحث خویش به این سؤال پرداختند که مولانا عارف بود یا صوفی؟ در تبیین این پرسش نیز فرمودند: "این پرسشی است که در چند دهه اخیر فراوان طرح شده و فقط نیز در ایران شایع است. این سؤال از آن‌جا مطرح شد که پیش از انقلاب اسلامی کسانی که با تفکر عرفانی مخالف بودند تفاوتی میان عرفان و تصوف قایل نبودند؛ چراکه این دو را یک چیز یا دو روی یک سکه می‌دانستند و پس از انقلاب از آن‌جا که برخی از بزرگان اهل عرفان نیز بوده و آثاری نیز در این زمینه داشته‌اند مخالفینِ نوع تفکر عرفانی میان عرفان و تصوّف تفکیک قایل شدند و چنین شایع کردند که عرفان ربطی به تصوّف ندارد؛ تصوّف مذموم و عرفان ممدوح است. خود مولانا نیز هیچ فرقی بین صوفی و عارف قایل نبود و عارف را معمولاً صفتی برای صوفی می‌دانست. پس این‌که بگوییم مولانا عارف بود و اهل تصوّف نبود سخن بی‌موردی است و برخلاف اصول خود مولاناست. مولانا وقتی از عارف سخن می‌گوید منظورش صوفی واصل است."
سیمای انسانی مولانا در کتاب مناقب‌العارفین افلاکی بخش دیگری از برنامه‌های این نشست بود که توسط دکتر احمد کتابی ارائه شد.


 
 ایشان در بحث کوتاه خویش به تبیین این خصوصیّت اخلاقی مولانا پرداختند که مولانا هیچ‌گاه خود را از دیگران برتر و بالاتر نمی‌دانست و از این نفرت داشت که مریدان او او را تافته جدابافته از دیگران بدانند. ایشان فرمودند: "این خصوصیّت اخلاقی مولانا یادآور این کلام فوق‌العاده والای کانت، فیلسوف آلمانی، است که می‌گوید کسی که احساس برابری با انسان‌های دیگر را در خود نداشته باشد انسان نیست". ایشان در بیان همین نکته داستان به گرمابه رفتن مولانا را مثال می‌زند.
این همایش با بخش مثنوی‌خوانی پیگیری شد. دکتر ایرج شهبازی و خانم مریم موسوی مشترکاً به خواندن ابیاتی از داستان زیبای طوطی و بازرگان که در دفتر اول مثنوی آمده است پرداختند. 
 دکتر شهبازی پیش از خواندن ابیات در بحث کوتاهی فرمودند: "نکته مهمی که مولانا قصد دارد در این داستان بیان کند این است که ما انسان‌ها وقتی در جمع قرار می‌گیریم خواه‌ناخواه تحت تأثیر جمع قرار می‌گیریم. عدّه‌ای دشمن ما می‌شوند و نسبت به ما خشم و کینه و نفرت می‌ورزند. عدّه‌ای نیز دوست ما شده و با عشق‌شان برای ما قفس می‌سازند و از طریق تعریف و تمجیدشان باعث می‌شوند که ما از خود تصوّر غلط به‌دست آوریم و برای تثبیت آن تصویر سال‌ها نمایش بازی کنیم. مولانا خود در این زمینه فرعون را مثال می‌زند. مولوی می‌گوید که فرعون از ابتدا فرعون نبود تعریف و تمجید دیگران او را فرعون کرد وگرنه او نیز انسانی چون ما بود. به همین خاطر است که مولانا در این داستان ما را به مردن دعوت می‌کند و منظورش از مردن نیز این است که حداقل در آغاز سلوک معنوی بی‌سود باشیم و زیبایی‌های خود را به حدّ ضرورت در نظر دیگران قرار دهیم تا جایی که به یک حالت تثبیت روانی برسیم و از نکوهش دیگران یا ستایش آن‌ها کم‌تر تأثیر بپذیریم. در نظر او ستایش و تمجید دیگران برای ما به منزله تزریق زهر مار به جان ماست و به ما سفارش می‌کند که هرکه بستاید تو را دشنام ده. به نظر مولانا یکی از دلایل بعثت پیامبران نیز این بود که ما را از مضرّات شهرت برحذر بدارند. به‌همین خاطر است که می‌گوید کسانی که دوست شما شوند از طریق دوستی‌شان وقت شما  را می‌گیرند و از طریق تعریف و تمجیدشان تصویر غلط به شما می‌دهند. کسانی که دشمن شما می‌شوند نیز از طریق خشم و کینه مزاحم شما می‌شوند. مولانا به همین دلیل در پایان داستان به ما توصیه می‌کند که دانه پنهان کن به‌کلی دام شو/ غنچه پنهان کن گیاه بام شو." دکتر شهبازی بحث زبان را نیز یکی دیگر از نکات مهم این داستان برشمردند. ایشان فرمودند: "مولانا چند بار در این داستان بحث زبان را مطرح می‌کند. او می‌گوید چه‌بسا یک سخن و یک جمله که از زبان ما خارج می‌شود و ما اصلاً به آن توجه نداریم موجب دگرگونی یا ویرانی زندگی دیگران شود. این بحث یادآور این جمله از فلسفه اگزیستانسیالیسم است که می‌گوید یکی از علل رنج‌های وجودی انسان این است که می‌فهمد سخن او غیر از سرنوشت خودش سرنوشت دیگران را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. به نظر مولانا همه جان‌ها در اصل خود عیسی‌دم‌اند و همه توانایی دارند که در عالم بیرون نفوذ کنند و تأثیر بگذارند اما به خاطر حجاب‌هایی که روی جان‌های ما را گرفته است این تأثیر مسیحایی را از دست داده‌ایم. اگر این حجاب‌ها را برداریم ما بازهم مسیحا خواهیم شد." سپس خانم موسوی به خواندن اشعار این داستان پرداختند.
تک‌نوازی تارِ آقای آیدین اولیانسب، از شاگردان برجسته استاد حسین علیزاده پایان بخش برنامه‌های این نشست بود.