تنهايی؛ توهم یا واقعيت
منتشر شده در 1393/09/04, توسط سلاله حقی,
0
بیست و چهارمین نشست رستخیز ناگهان با موضوع تنهائی؛ توهم یا واقعیت و با سخنرانی دکتر مهدی معین‌زاده و استاد مصطفی ملکیان، مثنوی‌خوانی دکتر ایرج شهبازی و اجرای موسیقی سنتی توسط گروه «نوبانگ کهن» به سرپرستی علیرضا راستین‌فر،روز دوشنبه 24 مردادماه 93 در تالار ایوان شمس تهران برگزار شد.

بیست و چهارمین نشست رستخیز ناگهان با موضوع تنهایی؛ توهم یا واقعیت روز دوشنبه 24 مردادماه 93 در تالار ایوان شمس تهران برگزار شد.

پس از خوش‌آمدگویی دکتر ایرج رضایی به میهمانان نشست، دکتر مهدی معین‌زاده سخنرانی خود را با مقدمه اینکه نخست باید تمایزی بین مفهوم "تنهایی" از یکسو و مفاهیمی چون "تنها شدن" یا "تنها ماندن" از سوی دیگر افکنیم آغاز کرد.

وی اظهار داشت عباراتی چون "تنها شدن" یا "تنها ماندن" به حالت عارضی در زندگی انسان دلالت می‌کنند و متضمن آنند که انسان –که ذاتاَ و در جبلت خویش تنها نیست- در اثر وقایعی مثل ابتلا به بیماری مسری، ترک دیار، فوت بستگان، پیری، ناتوانی و غیره تنها می‌شود یا تنها می‌ماند. اما مفهوم "تنهائی" دائر است بر مدار حقیقتی بنیادین در وجود انسان که بدون آن انسان اساساَ انسان نیست. سخن ما در تنهایی بنیادین و جبلی انسان است و برآنیم که تنها ماندن‌های عرضی نیز شأنی جز اشارت به این تنهایی جوهری ندارند. ما رأی مولانا و آراء فیلسوفان اگزیستانس را درباره چنین تنهایی‌ای بازخواهیم جست.
دکتر معین‌زاده با اشاره به تفاوت اساسی بین رأی مولانا و آراء اگزیستانسیالیست‌ها ادامه داد اگزیستانسیالیست‌ها تنهایی آدمی را با توجه به مفهوم "پرتاب شدگی" (=thrownness) و بدون هیچ‌گونه ملاحظه بدایی یا غایی مطرح می‌کنند. به دیگر بیان تنهایی انسان از منظر آنان صرفا تنهائی است و نه تنها شدن از کسی یا غربت از جایی. مولانا اما طبق روش معهود و مألوف خویش در طرح پدیدا‌رهای انسانی، تنهایی را نیز هم از جنبه‌ی محض آن و هم با توجه به ملاحظات بدایی و غایی مطرح می‌کند. به تعبیر دیگر تنهایی از منظر مولانا حاصل محرومیت انسان از دمخوری با وجودی غیر از وجود خود اوست. در این جستار رویکرد ما به مفهوم تنهایی رویکردی وجودشناختی (=ontologic) است.

 وی اظهار داشت به نظر می‌رسد آنچه برای مولانا امری وهمی است نه "تنهایی" بل "تنها نبودن"  انسان است. توهم می‌شود که انسان کس یا کسانی را در حیات خود دارد و تنها نیست. روابط بین انسان‌ها پرده‌ای موقت بر تنهایی ذاتی او می‌کشانند و البته هنگامی که این پرده به تندباد حوادث کنار رفت، انسان تنها که متفطن تنهایی بنیادین انسان نیست به حرمان و یاس دچار می‌شود. مولانا کسانی را که توهم می‌کنند کسی را دارند و تنها نیستند به کسی تشبیه می‌کند که نور خورشید افتاده بر روی دیوار را ساطع شده از خود دیوار می‌پندارد. اما هنگامی که خورشید رو به غروب رفت و نورش را از دیوار بازگرفت متوجه وهم خود میشوند. از نظر مولانا اگر انسان کسی را دراین دنیا دارد آن جز ذات خودش و البته خدایش نیست.

 خیرکن با خلق بهر ایزدت
    یابرای راحت جان خودت
 تاهماره دوست بینی در نظر 
   در دلت ناید زکین ناخوش صور
 یار تو خورجین توست و کیسه ات 
   گر تو رامینی مجو جز ویسه ات
 ویسه و رامین تو هم ذات توست
 این برونی ها همه آفات توست
 مرغ خویشی ،صید خویشی، دام خویش 
 صدر خویشی، فرش خویشی، بام خویش

چرا تنهایی تحقق بخش ذات انسان است؟ کثرت آدمیان را تنها به شرطی می‌توان موجه دانست که وجود هر فرد فرید انسانی را برآورنده و محقق کننده‌ی معنایی بدانیم متمایز از معنایی که افراد دیگر انسانی افاده می‌کنند. انسان موجودی است که همواره قاصر از خویشتن است و این ممیزه او با عالم حیوان و نبات و جماد و البته عالم مجردات و مفارقات است.
(در حدیث آمد که خلاق مجید   خلق عالم را سه گونه آفرید... دفتر چهارم).
این قصور ذاتی محقق سازنده تنهایی ذاتی انسان است. محتوای قصور ذاتی انسان‌ها به ارتباطی کاملاَ فردی و شخصی برمی‌گردد که آنها با یک غایت دارند. محتوای قصور ذاتی آدمیان همان معنای زندگی آنان است که البته امری کاملا فردی است. به اعتقاد مولانا تمام حیات آدمی چیزی نیست جز جستجوی محتوای این قصور ذاتی.
 این ببین باری که هر کش عقل هست  روز و شب در جستجوی نیست است
 در گدائی طالب جودی که نیست
 بردکانها طالب سودی که نیست
 در مزارع طالب دخلی که نیست  در مغارس طالب نخلی که نیست
   
 
             

جستن محتوای قصور ذاتی –که معنا بخش زندگی آدمی نیز هست– چیزی نیست جز وارد شدن در رابطه‌ای کاملاَ فردی و شخصی با غایتی که متضمن رفع آن قصور است. این رابطه فردی که به شکل تقدیر فردی خود را نشان می‌دهد موجد تنهایی ذاتی آدمی است.

ایشان در پایان سخنرانی خود بیان کردند آنچه مفهوم تنهایی را نزد مولانا از تنهایی نزد فیلسوفان اگزیستانس متمایز می‌سازد آنست که تنهایی برای مولانا زاده‌ی غربت آدمی است. در فلسفه اگزیستانس انسان صرفاَ بگونه‌ای بنیادین تنهاست اما در اندیشه‌ی مولانا حس تنهایی انسان خود نشانه است. نشانه‌ی غربت انسان از اصل خویش.

پس از سخنرانی دکتر معین‌زاده دکتر ایرج شهبازی نیز به نکاتی درباره تنهایی در مثنوی پرداخت و داستانی از مثنوی را درباره همین موضوع برای حضار روایت کرد. دکتر شهبازی همچون دکتر معین‌زاده بر آن بود که تنهایی، چنان‌که برای انسان امروز و فیلسوفان اگزیستانسیال مطرح است، برای مولانا اهمیت چندانی ندارد و اگر بیست‌وپنج هزار بیت مثنوی و سی‌هزار بیت دیوان شمس را به شکل آماری تحلیل موضوعی کنیم و ابیات مربوط به تنهایی را استخراج کنیم، به ابیات کمی برمی‌خوریم. مولانا معمولاً هرگاه به این موضوع پرداخته آن را از زبان یکی از قهرمانان داستان بیان می‌کند و اساساً سخنان قهرمان داستان را قبول ندارد. مثنوی چندصدایی است و مولانا از قول قهرمان داستانش به خوبی سخن می‌گوید اما با نگاهی کلی‌تر می‌توان دریافت که او مقصودش را از زبان قهرمان داستان بیان نکرده. مثلاً در داستان صیاد و مرغ در دفتر ششم می‌بینیم صیادی که خود را به شکل زاهدی درآورده با بلیغ‌ترین عبارات از تنهایی آدمی سخن می‌گوید اما نهایتاً ما می‌دانیم که سعی دارد پرنده را شکار کند و رأی مولانا چیز دیگری است.

به نظر می‌رسد جهانی که مولانا در آن زندگی می‌کرده، به شکلی که امروز تنهایی برای ما مطرح است، تاب تنهایی را ندارد. نه‌تنها مولانا بلکه انسان پیش از رنسانس تنهایی را به این شکل که ما از آن یاد می‌کنیم درک نکرده است؛ زیرا در جهانی زیست کرده که در هنوز از آن راز زدایی نشده است. در جهانی زیست کرده که آن جهان شعور و آگاهی دارد و خداوند در آن حضور کامل دارد. روابط اجتماعی و خانوادگی مستحکم بودند. بنابراین می‌شود گفت تنهایی برای انسان مدرن این همه اهمیت پیدا کرده است. و تنهایی برای انسان پیشامدرن، به سبب نوع نگاهی که به خدا و انسان و جهان دارد، به این شدت مطرح نیست.


نکته بعدی که دکتر شهبازی به آن اشاره کرد این بود که برای طرح کردن جامع مسأله تنهایی باید به هشت مورد اشاه کرد:

توصیف دقیق از تنهاییِ انسان جدید و وضعیت وجودی تنهایی انسان مدرن و مقایسه آن با انسان پیشامدرن؛

برشمردن انواع تنهایی، مثلاً تنهایی بین فردی که خود به انواع دیگری تقسیم می‌شود: تنهایی فیزیکی، تنهایی به سبب فراموش شدن، تنهایی به سبب استفاده ابزاری از انسان. و تنهایی درون‌فردی یعنی تنهایی از خود. و تنهایی وجودی که این مورد نیز خود به چند بخش دیگر تقسیم می‌شود: تنهایی وجودی به سبب جدا ماندن از دنیا، تنهایی وجودی به سبب مرگ، به سبب مسئولیت‌پذیر بودن انسان، به سبب بی‌رحمی جهان بیرون نسبت به انسان، تنهایی وجودی به سبب مسأله مهم رشد؛

برشمردن علل وجودی و روانی و اجتماعی تنهایی؛

در نظر گرفتن دلایل ترس انسا‌ن‌ها از تنهایی؛

در نظر گرفتن شیوه برخورد عموم انسان‌ها با تنهایی؛

بررسی فواید رویارویی با تنهایی؛

اندیشیدن به راه‌های رهایی از تنهایی؛

بررسی تلقی عارفان از تنهایی، فراق و جدایی.

استاد شهبازی بر آن بود که به دو دلیل اساسی تنهایی برای مولانا بحث مهمی نیست. دلیل اول این است که مولانا ذات انسان را شادی محض، نور محض و خداگونه محض می‌داند. به همین خاطر برای مولانا تنها ماندن با خود به هیچ وجه تراژیک نیست، بلکه شادمانی و سرور محض است.

 یک زمان تنها بمانی تو ز خلق  در غم و اندیشه مانی تا به حق
 این تو کی باشی که تو آن اوحدی  که خوش و زیبا و سرمست خودی

   

یعنی اگر هنگام تنهایی احساس ناراحتی کردی، با من واقعی و راستین خود روبه‌رو نشدی و با من دروغین خود مواجه شدی.

دکتر شهبازی به این اشاره کرد که استیناس نشانه افلاس است یعنی انس بیش از حد گرفتن با مردم نشانه ویرانی درونی است. شخصی که درونش کویر است بلافاصله در مواجهه با تنهایی، به افرادی بیرون از خودش پناه می‌برد:

 می‌گریزند از خودی در بی‌خودی 
 یا به مستی یا به شغل ای مهتدی

 پس تلقی‌ای که مولانا از تنهایی دارد، مجال اندیشیدن به تنهایی را از او می‌گیرد. نگاه مولانا به خدا نیز در کنار همین مسأله است. خدا برای مولانا  الاول و الآخر و الظاهر و الباطن است و هو معکم این ما کنتم است. معیت او لحظه‌ای از انسان قطع نمی‌شود. اگر فکر ما می‌کنیم مسئولیت و رشد ما را تنها می‌کند، تشخص و مرگ ما را تنها می‌کند، به نظر مولانا خدا جای همه این‌ها را پر می‌کند. لذا برای مولانا مسأله جدایی و فراق بیشتر از تنهایی اهمیت دارد. او نقطه عزیمت سلوک عرفانی هر فرد را در فهم همین غربت وجودی از خدا می‌داند. سپس دکتر شهبازی به قرائت ابیاتی در این باره از داستان وکیل صدر جهان پرداخت.

سپس آقای شعبانی برنامه‌های آینده مؤسسه را به اجمال معرفی کرد و سخنرانی را به استاد ملکیان سپرد. استاد ملکیان پیش از ورود به بحث اصلی نشست اشاره به سه نکته و مقدمه را لازم دانست:

نکته اول اینکه تنهایی و معادل‌های دیگر این واژه در زبان فارسی و زبان‌های دیگر معانی بسیار عدیده دارد. فیلسوفی قرن بیستمی برای تنهایی 45 معنی در گفتار و رفتار در نظر گرفته است. البته او در این تقسیم‌بندی واژه‌های انگلیسی را درنظر گرفته است. اما باید گفت همان سخنان درباره تنهایی فارسی نیز صادق است. از این لحاظ وقتی سخن از تنهایی گفته می‌شود با یک ایهام سروکار داریم. و سعی برای ایهام زدایی البته نیکوست اما توفیق کاملی از آن حاصل نخواهد شد. به نظر استاد از میان افرادی که بهترین آثار درباره تنهایی را پدید آورده‌اند یکی فیلیپ کوچ است که خود به این معترف است که، علی‌رغم مداقه‌اش در به کار بردن تعبیرات گوناگون از تنهایی، مخاطبانش دقیقاً منظور او را دریافته باشند.

تنهایی را می‌توان این‌گونه نیز تقسیم‌بندی کرد که 1. تعبیر زبانی تنهایی معانی عدیده‌ای دارد یا 2. پدیده تنهایی انواع دارد و این دو البته با هم فرق می‌کنند، اما کسانی که درباره تنهایی سخن گفته‌اند هر دو تعبیر را به کار برده‌اند. گویا تنهایی از نگاه ادبا از نوعی اشتراک لفظی برخوردار است. پس تنهایی انواع متفاوتی دارد، مثلاً می‌توان گفت سیب یک نوع است اما به انواعی دیگر ‌تقسیم می‌شود.

مقدمه دوم این است که درباره پدیده تنهایی از شش منظر بحث شده است: از منظر روان‌شناختی، از منظر جامعه‌شناختی، از منظر الهیاتی، از منظر فلسفی و منظر عرفانی، از منظر روان‌درمانگری. به معنای اینکه تنهایی پاتولوژیک تلقی شود نه اینکه نوعی بیماری و تلاش برای اینکه این احساس و این نوع عاطفه را از ارباب رجوع خود رفع کنیم.

استاد ملکیان اشاره کرد که کتاب‌هایی هم که در این باره نوشته شده بعضاً به یک یا دو جنبه از انواع تنهایی پرداخته‌اند. به هر حال این شش جنبه را باید از هم تفکیک کرد. همان‌طور که دکتر شهبازی به درستی اشاره کرد، مولانا بر تنهاییْ آن‌گونه انسان امروزی به آن توجه می‌کند تأکیدی ندارد، منظور این است که به یکی از انواع تنهایی تأکیدی ندارد. یعنی از لحاظ عرفانی مولانا به هیچ و جه احساس تنهایی نمی‌کرده است اما من و شما چه‌بسا احساس تنهایی کنیم. اما بعضی دیگر از مصادر تنهایی را مولانا هم داشته و درک می‌کرده است. مثلاً مولوی تنهایی جامعه‌شناختی را احساس می‌کرده است. مولانا از انواعی از تنهایی نالیده است، البته تنهایی او از نوع عرفانی نبوده است. چون در تلقی مولانا نه‌تنها خدا در تنهایی وجود دارد بلکه بالاتر از آن او خدا را با خود داشته است. و اصلاً خود را خدا می‌یافته است. چنین فردی هرگز دچار تنهایی عرفانی نمی‌شود.

مقدمه سوم این است که هرکدام از انواع مختلف تنهایی را می‌‌توان از سه منظر دید. و این سه جنبه در هر تنهایی اصلاً نباید باهم خلط شوند. یک جنبه این است که آیا این تنهایی خوش‌آیند است یا بدآیند! ممکن است نوعی از تنهایی برای فرد مطبوع باشد و نوع دیگری از تنهایی برای همان فرد نامطبوع. یا بنابر این که احساس کنندة تنهایی چه کسی است ممکن است یک نوع تنهایی برای فردی خوش‌آیند باشد و برای فرد دیگری بدآیند.

نکته بعدی اینکه آیا هر نوع از تنهایی از لحاظ اخلاقی مستحسن است یا قبیح. یعنی تجربه این نوع از تنها زیستن به سود اخلاقی زیستن فرد است یا به زیان آن. ممکن است یک نوع تنهایی برای همه افرادی که آن را تجربه می‌کنند مطلوب باشد یعنی برخی از انواع تنهایی موجب تعالی و اوج فرد می‌شود. برخی نیز فرد را دچار انحطاط می‌کند. و زمینه‌ساز نوعی سقوط اخلاقی خواهد بود. برخی تنهایی‌هایی که موجب اعتلای اخلاقی می‌شوند، خود یک کنش اخلاقی‌اند. برخی نیز به لحاظ اخلاقی مطلوب‌اند اما خود یک کنش اخلاقی محسوب نمی‌شوند. بلکه زمینه‌ساز کنش‌های اخلاقی‌اند.

نگاه اول به خوشی روان‌شناختی تنهایی مربوط بود و نگاه دوم به خوبی اخلاقی نظر دارد. در هر دو قسم حالت سوم یعنی حالت خنثی نیز متصور است.

منظر سوم برای نگریستن به تنهایی  نکته مورد تأکید برگزار کنندگان نشست امروز است. از این منظر احساس تنهایی به دو دسته قابل تقسیم است: احساس تنهایی که واقعیت دارد و احساس تنهایی که واقعیت ندارد. گاهی فرد احساس می‌کند تنهاست و این احساس او دست‌خوش توهم نیست. گاهی نیز تنها نیست و احساس تنهایی او از مقوله توهم است. بنابراین احساس تنهایی همیشه به معنای تحقق تنهایی هم نیست. مولانا برخی از تنهایی‌هایی که ما دچارش هستیم را از مقوله توهم می‌داند. گاهی نیز فرد احساس تنهایی نمی‌کند و مولانا گوش‌زد می‌کند که سزاوار است در این جایگاه احساس تنهایی کنی و غافلانه داری از واقعیتی درمی‌گذری. بنابراین امکان این هست که از منظر هر انسانی احساس تنهایی دیگری، احساس تنهایی موجود باشد یا احساس تنهایی متوهمی باشد.

استاد ملکیان تأکید کرد در بررسی مفهوم تنهایی به این سه نکته باید توجه داشت. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد فیلسوفی پس از مداقه در مکتوبات موجود درباره تنهایی به این نتیجه رسیده است که تنهایی را به چهل‌وپنج معنا به‌کار می‌بریم. استاد ملکیان از میان این همه دوازده مورد را متعارف‌تر و در میان متون انسان امروزی بیشتر می‌یابد. از این نظر به تفکیک این دوازده نوع تنهایی پرداخت و تأکید کرد هرکدام از این تنهایی‌ها را باید از این سه منظر بررسی کنند. (به لحاظ روانی خوش‌آیند است یا بدآیند، به لحاظ اخلاقی خوب است یا بد، واقعیت دارد یا توهمی است)

نخستین نوع تنهایی که گذرا نیز هست تنهایی فیزیکی است. این تنهایی یعنی فرد در تیررس ادراکات حسی خود انسانی نمی‌یابد. که برخی حتی این تنهایی را می‌‌جویند. دوستی از ابوشکور بلخی پرسید تنها بودی؟ او پاسخ داد نه تنها شدم. یعنی تا تو آمدی تنها شدم. یعنی او طالب تنهایی‌اش بوده است.

نوع دوم تنهایی به این معناست که هیچ‌کس از آنچه در من و یا بر من می‌گذرد آگاه نیست. ملکیان اشاره کرد اصطلاح و یا را برای این به کار می‌برد که منظورش این است که یا این یا آن یا هر دوی آن‌ها، که این موجب احساس تنهایی در فرد می‌شود.

استاد ملکیان گفت در شمردن انواع تنهایی هرچه پیش‌می‌رویم تنهایی‌ها عمیق‌تر، ماندگارتر، علاج‌ناپذیرتر می‌شوند.

فرد در وضعیتی قرار می‌گیرد که هیچ‌کس نمی‌تواند به او خدمت یا کمکی کند. (استاد در اینجا به تفاوت داشتن کمک کردن و خدمت کردن اشاره کرد) فرد خود را از دریافت کمک یا خدمت محروم می‌یابد، در این صورت دچار احساس تنهایی قسم سوم می‌شود.

در تنهایی بعدی هیچ‌کس نمی‌خواهد به فرد کمک و یا خدمتی کند. و این دردانگیزتر هم خواهد بود، از این جهت که ناتوانستن دیگری را احساس نمی‌کند بلکه ناخواستن‌شان را احساس می‌کند.

اگر فرد استنباط کند در راهی که در زندگی در پیش گرفته است، یا به تعبیر ویتکنشتاینی در شکلی از زندگی که برای خود گزیده‌، کسی با او همراه نیست، احساس می‌کند در این سبک از زندگی تنها مانده و این نوع از تنهایی بسیار شبیه تنهایی نوع دوم به‌علاوه نوع سوم است. ملکیان برای این مورد از تنهایی جمله معروف حضرت علی (ع) را یادآور شد و گفت وقتی در طریق هدایت وارد شدی و راه را یافتی، و شروع یه طی طریق کردی از اینکه می‌بینی همراهان تو این‌قدر اندک‌اند دست‌خوش وحشت نشو. در زبان عربی وحشت یک نوع خاص از ترس است. ترس ناشی از احساس تنهایی. گویی گوینده این سخن می‌دانسته ما از این‌که در سبک زندگی خود همراهی نداریم، احساس ناخوش‌آیندی داریم. بسیاری از افرادی که به لحاظ جامعه شناختی تنها نیستند، به لحاظ روان‌شناختی این تنهایی را احساس می‌کنند. در آثار مصلحان اجتماعی بزرگ و متفکران و فیلسوفان بزرگ فراوان دیده می‌شود که با اینکه پیروان فراوان دارند و قاعدتاً به لحاظ اجتماعی تنها نیستند، به لحاظ روان‌شناختی تنهایند. یا به تعبیر مولانا این متفکران برآنند که دیگران از ظن خود یار من شده‌اند و اگرنه، با آنچه در درون من است همراه نیستند. واقعاً راه و رسمی را که من در پیش گرفته‌ام در پیش نگرفته‌اند. ولو به لحاظ جامعه شناختی میلیون‌ها پیرو داشته باشم.  حالا این‌که فرد در مسیر و سبک زندگی خود احساس تک‌روی کند خوب است یا بد؟! خب اگر این سئوال را از بودا بپرسید قطعاً پاسخ خواهد داد که خوب است که انسان مانند یک کرگدن تنها سفر کند. از نظر بودا این تنهایی به لحاظ اخلاقی برای فرد زمینه‌ساز امور مطلوبی می‌شود؛ اما ممکن است دیگری از این نوع تنهایی بهره اخلاقی نبرد.

وقتی فرد به این استنباط برسد که هیچ‌کس به او عشق نمی‌وزرد و یا او را دوست ندارد. این مورد بسیار به موردی از تنهایی که فرد در آن در راه و رسم زندگی تنها بود شبیه است، اما تفاوت‌های ظریفی هم دارد. بنابراین در فقدان احساس معشوقیت و یا دوست‌داشته شدن و رفاقت به فرد احساس تنهایی دست خواهد داد. برای خارج شدن از این تنهایی باید کسانی دوست من باشند و کسی عاشق من باشد. گاهی نیز احساس تنهایی به این جهت است که فرد عاشق کسی نیست. این فارغ بودن دل از عشق و دوستی کسی به فرد احساس تنهایی می‌دهد. بزرگانی در میان متفکران جهان بوده‌اند که از این نوع تنهایی رنج می‌برده‌اند، چون کسی را نیافته‌اند در این جهان به او عشق بورزند. و در پی آن بودند که خدا یا طبیعت برای آن‌ها معشوقی بیابد. به تعبیری این انسان‌ها عاشق عشق‌اند. و از این احساس تنهایی ‌می‌کنند که دلشان  از عشق خالی است. بنابراین با اینکه معشوقی ندارند می‌خواهند معشوقی پیدا کنند. و این زمینه‌ساز بحث‌های روان‌شناختی شده‌است که فرد می‌تواند به جای اینکه عاشق معشوقی باشد، عاشق عشق باشد! در این نوع فرد از فقدان عشق رنج می‌برد اما چون عشق بدون معشوق نمی‌شود، فرد ثانیاً و بالعرض جویای معشوق است. تا در اثر وجود آن معشوق عشق در درون او متولد شود تا از تنهایی رهایی یابد.

قسم هشتم تنهایی، نوعی است که در ادبیات عرفانی به آن خلوت می‌گویند. حالتی است که در آن انسان از هر انسان دیگری فراغ خاطر دارد. به این معنا که به هیچ انسان دیگری نمی‌اندیشد. نسبت به هیچ انسانی احساس و عاطفه و هیجان منفی و مثبتی ندارد و از هیچ‌کس درخواستی ندارد. در ذهن و ضمیر او هیچ انسان دیگری حاضر نیست. برخی عرفا از این حالت فراتر رفته حضور خود را نیز حذف می‌کردند. و به آن عزلت می‌گفتند و آن را بالاتر از خلوت می‌دانستند. اگر برای فرد حالتی پیش آمد که در ذهن و ضمیرش بسا اموری حضور دارند اما از حضور هر انسانی خالی است، در این نوع از تنهایی قرار دارید. مثلاً فرد ممکن است به زیبایی گیاه تأمل کند، یا به احوال درونی خود تأمل کند اما انسان دیگری در ذهنش حاضر نیست. اگر صحنه ذهن و ضمیر فرد از هر موجودی پر بود اما از حضور هیچ انسانی در آن خبری نبود، احساس تنهایی فرد به این معنی است که در ذهنش هیچ نوع اشتغال خاطری به دیگری ندارد. این حالت فی حد ذاته نه مطبوع است و نه نامطبوع. بسته به انسانی که دست‌خوش این احساس می‌شود خوش‌آیندی و بدآیندی دارد. اما اینکه به لحاظ اخلاقی مطلوب است یا نه محل بحث‌های فراوانی است. برخی عرفا این را توصیه می‌کنند که فرد ذهنش را از خواطر انسانی (چه انسان تاریخی و چه انسان معاصر) پاک کند. این حالت با اینکه شما گاهی با دیگران سخن هم بگویی منافاتی ندارد. این روند شبیه مثلاً بیماری معده است. اگر فرد دچار بیماری معدوی باشد و برای ساعاتی و حتی روزهایی درد را حس نکند با وجود بیماری‌اش منافاتی ندارد، این موجب نمی‌شود که دیگر نتوان به او گفت بیمار. چون این بیماری کش‌دار زمانی است. و این کش‌داری زمانی این اجازه را می‌دهد که حتی در صورتی که ساعات و حتی روزهایی فرد درد معده نداشته باشد بتوان به آن بیمار معدوی اطلاق کرد. وقتی پدیده‌ای بطیع و متدرج بود با این سازگار است که وقفه‌هایی هم در آن به وجود آید. بنابراین افرادی که این نوع تنهایی را تجربه می‌کنند با اینکه با مردم گفت‌وگو داشته باشند سازگار است. یا به تعبیر سعدی:

هرگز حدیث حاضر غایب شنیده‌ای                من در میان جمع و دلم جای دیگر است.

این تنهایی را برخی زمینه ساز زیستن اخلاقی می‌دانند. رالز در یکی از مباحثی که درباره عدالت مطرح کرده نکته مهمی را در رابطه با این نوع تنهایی بیان می‌کند. پرده و حجابی از بی‌خبری که رالز در نظریه عدالت به آن می‌پردازد، با این نوع تنهایی ارتباط زیادی دارد.

نوع دیگر احساس تنهایی احساس نامطبوع فقدان کسی است که می‌خواهیم موجود باشد. این را در ادبیات عرفانی فراق می‌گویند. اگرچه طبق اشارات دکتر شهبازی عرفا و از جمله مولانا احساس فراق می‌کردند و احساس تنهایی نمی‌کردند، البته زمانی که ما فراق را نوعی از تنهایی نشماریم. اما گاهی در ادبیات به این احساس جداماندگی نیز تنهایی اطلاق می‌شود. یعنی فرد مبتلا به فراق، فراق‌زدگی خود را تعبیر به تنهایی می‌کند. این احساس به لحاظ روان‌شناختی همیشه نامطبوع و ناخوش‌آیند است. چون فرد برای وجود و حضور کسی اشتیاق دارد که او اکنون موجود و حاضر نیست. مثلاً اگر ما نه حتی عارف بلکه از آن پایین‌تر مؤمن راستینی نباشیم هیچ‌گاه نسبت به خدا به چنین احساس تنهایی دچار نیستیم؛ این‌چنین که اشتیاق زیادی به خدا دارم اما او در زندگی من حضور ندارد. اما عارف یا مؤمن راستین در مورد خدا به چنین احساسی را درک می‌کند. به این معنا فراق خودش از خدا را به تنهایی تعبیر کند.

تنهایی قسم دهم این است که فرد از کسی یا کسانی جدا شده است. خواه می‌خواسته‌ام که از آن‌ها جدا شوم و خواه نمی‌خواستم. این نوع تنهایی ممکن است به لحاظ عاطفی و هیجانی برای فرد خوش‌آیند باشد. اگر نوعی قهر و غلبهْ فرد را از جماعت و گروهی جدا کند بسته به این‌که فرد چه نوع حسی نسبت به آن جمع داشته برای او این جدایی خوش‌آیند یا بدآیند است. حال چه فرد احساس عشق به آن مجموعه را داشته و چه نفرت، تا زمانی که دل‌مشغولی جدا شدن ار گروه را دارد احساس تنهایی می‌کند، چه خوش‌آیند و چه بدآیند. در واقع زمانی که فرد از عضویت به فردیت درمی‌آید احساس تنهایی می‌کند. و همان‌‌طور که دکتر معین‌زاده اشاره کردند درباره این نوع از تنهایی اگزیستانسیالیست‌‌ها سخنان بسیاری گفته‌اند. این احساس فردیت گاهی با احساس تنهایی عمیقی عجین است و فرد ممکن است از این فردیت لذت ببرد و ممکن است نه. تفرد همیشه موجب لذت نیست.

اما قسم یازدهم از تنهایی شاید یگانه نوع تنهایی باشد که برای همه ما مطبوع است. گاهی تعبیر انسان از تنهایی به این معنی است که بر چیزی که قصد دارم آن را از دیگران مخفی کنم و حق هم دارم که مخفی‌اش کنم کسی ناظر نیست. گاهی فرد چیزهایی دارد که قصد اخفا و کتمان آن‌ها را ندارد. اما گاهی چیزی دارم که نمی‌خواهم شما بدانید. این امور قسم دوم خود به دو دسته تقسیم می‌شود: چیزهایی که نمی‌خواهم کسی راجع به آن‌ها چیزی بداند و حق ندارم که نخواهم، مثلاً وقتی فردی از جیب شما دزدی می‌کند، حق ندارد بگوید من نمی‌‌خواهم وقتی دستم در جیب کسی است کسی من را ببیند. چیزهایی که نمی‌خواهم کسی راجع به آن‌ها چیزی بداند و حق دارم که نخواهم. هنگامی‌که چیزی دارم که به حق نمی‌خواهم کسی از آن باخبر شود و کسی هم از آن باخبر نیست احساس تنهایی می‌کنم و آن تنهایی مطبوع است. اما وقتیprivacy  من رعایت نشد و به حریم خصوصی‌ام تجاوز شد دیگر این احساس تنهایی مطبوع را ندارم. این تنهایی یعنی نبود سپاس‌گزارانه چشم نامحرم. مردم در حکومت‌های استبدادی و توتالیتر از این یگانه تنهایی مطلوب محروم‌اند. این نوع از تنهایی است که یکی از مؤلفه‌های سلامت روانی است. این نوع تنهایی نه‌تنها به لحاظ اخلاقی خوش‌آیند است به لحاظ اخلاقی نیز یکی از موارد بسیار مهم زمینه‌ساز اخلاقی زیستن است. اگر فرد بدون دوربین و شنود راست بگوید اخلاقی زیسته است. و اگر با وجود دوربین و شنود دروغ نگوید و رشوه نگیرد هرگز به لحاظ اخلاقی رشد نکرده است. اگر انسان زیر نگاهی نباشد و اخلاقی زیست کند فضیلت‌مند است و اگر زیر نگاهی نباشد و عمل غیر اخلاقی کند رذیلت‌مند است. و اگر زیر نگاه باشیم نه کارهای اخلاقی‌مان ما را فضیلت‌مند می‌کند و نه کارهای غیر اخلاقی‌مان ما را ضرورتاً رذیلت‌مند می‌کند. از این نظر اخلاقی کردن مردم از راه حکومت درست نقض غرض است. تعبیر قرآن «انّا هدیناهُ السبیل امّا شاکراً امّا کفورا» به این معناست که ما راه را نشان دادیم اما به اجبار کسی را نمی‌رانیم. یا به تعبیری دیگر از قرآن باید انسان‌ها بتوانند راه هلاک را با چشمان باز خود انتخاب کنند راه نجات را هم با چشمان باز خود طی کنند. نه چون زیر نگاه باز دیگران است این راه را برود. پس این تنهایی به لحاظ روان شناختی خوش‌آیند و به لحاظ احلاقی مطلوب است. اکنون درباره آن «چیز» که به حق یا به ناحق می‌خواهم یا نمی‌خواهم دیگران درباره‌اش بدانندباید بگویم که فقط مربوط به امور مادی نیست. می‌تواند بیماری باشد، می‌تواند احساسات و عواطف و هیجانات من باشد و می‌تواند عقاید من باشد. بنابراین باورپرسی و تفتیش عقایدْ رعایت نکردن حریم خصوصی فرد است.

و اما قسم آخر تنهایی آن چیزی است که به ویژه پس از هگل از آن به «alienation» یا بیگانگی تعبیر می‌کنیم. پیش از هگل نیز به بیگانگی اشاره شده بود اما از هگل و پس ار او شاگردان چپش فویر باخ، و شاگرد او مارکس و به طور کلی در فلسفه مارکسیستی به مفهوم  از خود بیگانکی توجه ویژه‌ای شد. و این از خود بیگانگی به حق نوعی تنهایی است. این بیگانه شدن به معنای فیزیکی نیست، به معنای حالی است که داشته‌اید و حالا دیگر ندارید. در اینجا فرد از چیزی بیگانه شده که از عمق وجود خواستار بیگانگی از آن نیست. بسیاری صادقانه می‌گویند همسرم را چنان‌که در اوایل دوست داشتم دیگر ندارم. و از این بابت شاد نیستند بلکه متأسف‌اند. فرد در این حالت یک نوع از خود بیگانگی را ادراک می‌کند. در جدایی که پیش‌تردر موردش گفتیم جدایی فیزیکی و به حسب هنجارها بود. اما اینجا جدایی فیزیکی در کار نیست. هر چیزی که آرزوی پیوند قلبی با آن را داشته باشید اما ادراک کنید که آن پیوند قلبی از دست رفته است نسبت به آن بیگانه شده‌اید و این نوعی تنهایی است. این نوع تنهایی فراوان یافت می‌شود و زمانی است که فرد احساس کند نسبت به اموری که هم به لحاظ روان شناختی و هم به لحاظ اخلاقی پیوند قلبی با آن‌ها داشته دیگر احساس پیوند قلبی نمی‌کند. اینجا احساس بیگانگی یعنی احساسات و عواطف و هیجانات خود فرد او را تنها گذاشته‌اند. از این لحاظ این نوع تنهایی عمیق‌ترین تنهایی است. وقتی فرد می‌خواست عشقی نسبت به کسی داشته باشد و نیست؛ یعنی احساس و عاطفه‌ای به نام عشق فرد را ترک کرده. هرچه با نامناسبات اجتماعی بیشتری مواجه می‌شویم این نوع از تنهابی نیز بسیار می‌شود.

پس از سخنرانی استاد ملکیان گروه موسیقی «نوبانگ کهن» به سرپرستی علیرضا راستین‌فر به نوازندگی برای حضار پراختند.