آزادی؛ از ديگری يا از خود
منتشر شده در 1393/09/29, توسط زهرا جبرئیل‌زاده,
0
بیست و پنجمین نمشست رستخیز ناگهان با موضوع آزادی؛ از دیگری یا از خود با سخنرانی دکتر سودابه کریمی و استاد مصطفی ملکیان و مثنوی‌خوانی دکتر ایرج شهبازی روز دوشنبه 26 آبان‌ماه 93 در تالار ایوان شمس تهران برگزار شد.
بیست و پنجمین نشست از سری نشست‌های رستخیز ناگهان با موضوع «آزادی از دیگری یا خود؛ آزادی از نظرگاه مولانا» در تاریخ 26 آبان 93 در تالار شمس برگزار شد. مجری این برنامه جناب دکتر ایرج رضایی، پس از سلام و خوشامد گویی به همه حضار از سخنران اول این همایش خانم دکتر سودابه کریمی دعوت کردند تا برای ایراد سخنرانی خود به روی سن بیایند. خانم دکتر سودابه کریمی نیز ضمن عرض سلام و خوشامدگویی به دوستداران مولانا، از مؤسسه سروش مولانا به جهت برپایی این همایش تشکر کردند و سخنرانی خود را چنین آغاز کردند:
آزادی در کلام مولانا به دو مفهوم به کار رفته است. نخست به معنای «اختیار»، یعنی هرکس که اختیار بیشتری دارد قدرت انتخاب بیشتری دارد و هرکس که قدرت انتخاب بیشتری دارد آزادی بیشتری دارد. برای پرداختن به این بحث چاره‌ای نیست جز باز کردن مباحث جبر واختیار. اما از آن‌جا که این امر ممکن است ما را از موضوع سخنرانی امروز که آزادی از خود یا غیر هست دور کند از ورود به آن صرف نظر می کنم. برای همین به معنای دوم واژة آزادی می پردازم که به معنای «رهایی، جَستن و رَستن» هست. هرچند به نظر می رسد این دو معنای آزادی با یکدیگر متفاوتند اما اگر مجالی باشد می توان نشان داد که آن چنان که در بادی امر به نظر می رسد متفاوت نیستند و هر دو نهایتا به یک وضعیت وجودی اشاره می کنند.  سخن خود را با این بیت از مثنوی آغاز می کنم:

 كيست مولا؟ آنكه آزادت كند
 بندِ رِقِيَّت ز پايت بَركَنَد
 
  
 این بیت نشان می دهد که مولانا انسان ها را اسیر بندها و هم محدودیت هایی می بیند که در آن گرفتار است و کار انبیاء و اولیاء را نجات انسان از این گرفتاری ها می داند. با جستجوی برخی از واژه ها مثل آزادی، رهایی، اسیر، بند و... در مثنوی می توانیم مصادیق این اسارت ها را در کلام مولانا پیدا کنیم، بندهایی چون قدرت، ثروت، شهرت، شهوت، غم و اندوه، حسرت ها، تن خاکی ما، جهان نقش ها و صورت ها، آرزوها، وسوسه ها، خیال ها و امثال آن ها بعضی از این مصادیق هستند. ولی از آن جا که امروز من بنا ندارم به این مصادیق بپردازم وارد این بحث هم نمی شوم بلکه قصد دارم توجه شما را بیشتر به مفهوم «بند» جلب کنم. به عبارت دیگر میخواهیم ببینیم آن الگوی واحدی که در پس همه این مصادیق نهفته و باعث می شود که مولانا آن ها را بند ما بداند چیست؟
مولانا در دیوان شمس می گوید:

 بی خودم کن که از آن حالتم آزادی‌ها ست  بنده آن نفرم کز خودِ خود آزادند
 
پرسشی که در این جا مطرح می شود این است که منظور مولانا از «خودِ خود» چیست؟ تا آنجایی که من متوجه می شوم منظور مولانا «تصویری است که ما از خود داریم». به عبارت دیگر ما غالبا خودمان را با داشته هایمان تعریف می کنیم و داشته های ما چیزهایی هستند که در بیرون از ما قرار دارند. آن ها در حقیقت «من» نیستند اما ما برای القای معنا دار بودن و ارزشمند بودن زندگی خود و هویتمان به آن ها پناه می بریم. چراکه آدمی بدون داشتن معنا در زندگی قادر به ادامه آن نیست و این معنا را هم غالبا در «حس ارزشمند بودن» جستجو می کند. اما جستجو برای یافتن ارزشمندی، باعث به وجود آمدن دو رویکرد متفاوت می شود. رویکرد اول که رویکرد اغلب انسان هاست. جستجوی حس ارزشمندی در «داشته ها» است. داشته هایی چون: ثروت، قدرت، هوش و توانایی ذهنی ویژه، قدرت بدنی بالا، دارای علم یا کمالی بودن و... در حالی که هیچ یک از این ها واقعا از آن ما نیستند چون اگر بودند نباید هرگز آن ها را از دست می دادیم. پس داشته ها تمام آن چیزهایی است که می توان تصور کرد که ما باشیم اما آن ها نباشند. مولانا در فیه ما فیه در این باره می گوید: «حکایتی گفتهاند که شخصی گفت که من فلان مرد را نیک میشناسم و نشان او بدهم. گفتند: فرما. گفت: مُکاری  من بود دو گاو سیاه داشت. اکنون همچنین برین مثالست. خلق گویند که فلان دوست را دیدیم و میشناسیم و هر نشان که دهند در حقیقت همچنان باشد که حکایت دو گاو سیاه داده باشد. آن نشان او نباشد و آن نشان بهیچ کاری نیاید. اکنون از نیک و بد آدمی میباید گذشتن و فرو رفتن در ذات او که چه ذات و چه گوهر دارد که دیدن و دانستن آنست.» این حکایت به خوبی نشان می دهد که ما نه تنها درباره خود بلکه درباره دیگران هم همینطور هستیم و آن ها را با داشته هاشان می شناسیم و نه خود واقعیشان. بنابراین وقتی درباره آن ها حرف می زنیم مثل این حکایت است که می گوییم فلانی را می شناسیم همان کسی که دو گاو سیاه داشت. این داشته ها همه زیورهای عاریتی ما هستند.
 عاريه‏ است اين، كم همى بايد فشارْد  
  كه آنچه بگْرفتى، همى بايد گُزارْد
       
                   
 این داشته های ما همه عاریتی هستند و ما مجبوریم یک روز آن ها ترک کنیم. پس نباید دل بدان ها بست. در این معنا، حالات نفسانی ما هم جزو داشته های ما تلقی می شوند مثلا اگر ما خود را مهربان، با وفا، بخشنده و... بدانیم واقفیم که این اوصاف اوصافِ همیشگی ما نیستند. وقتی روزی متواضعیم و روزی متکبر پس نباید این اوصاف را هم وصف همیشگی خودمان بدانیم پس این ها ما نیستند. مولانا از ما می خواهد تا چون ابراهیم(ع) «لا اُحِبُّ الْآفِلین» گو باشیم و بدانیم این داشته ها خود واقعی ما نیستند و ارزش دلبستگی ندارند. عالم، قادر، غنی، کریم و... همه اوصاف حقیقی خداوند است و ما کاروانسرایی هستیم که یک چندی نقش ها و صورت ها به آن وارد شده و شاید اندک توقفی کرده و می روند. مولانا از ما می خواهد که این تهی مایگی خودمان را ببینیم. او می خواهد تا ما این تهیگی که او آن را «فقر» می خواند ببینیم و به جای آن که رنجیده شویم از بند ترسِ مواجهه با این خودِ تهی رها بشویم. چرا که جدا شدن از تصویری که سال ها به آن خو کردیم واقعا ترس آور است.
 ور تو دست اندر مَناصب می‌زنی  هرچه جز عشق خدای اَحسن است
 هم ز ترس است آن که جانی می‌کنی  گر شکرخواری است، آن جان کَندن است
 

   مولانا به طور کلی دو محرک –یا به قول خودش کشنده- را عامل اصلی تمام کارهای انسان می داند. ا- ترس 2- عشق. مثلا اگر انسان دروغ می گوید دلیل آن ترس از صدمه دیدن، از دست دادن محبوبیت یا سود و... است یا همچنین درباره کینه، آز و... هم همین‌طور است. اگر باز هم در این موضوع دقیق‌تر شویم خواهیم دید که ریشه این ترس‌ها همه در «ترس از مرگ» نهفته است. یعنی اگر ترس از مرگ و فنا نباشد از دست دادن محبوبیت فرد را نمی ترساند یا اگر ترس از مرگ نباشد فرد از تنهایی یا صدمه نمی ترسد و... . اما مشکل این است که ما اغلب برای فرار از مرگ به چیزهای فانی و مرگ پذیر چنگ می زنیم؛ بنابراین به نظر مولانا بندِ اصلی تمام انسان ها در ترس نهفته و کار انبیاء و اولیاء رهاندن انسان از بند ترس‌هاست. پرسشی که در اینجا مطرح می شود این است که چگونه انبیاء و اولیاء می توانند انسان را از بند ترس‌هایش برهانند؟ مولانا می گوید با تغییر زاویه نگاه انسان. به عبارت دیگر او معتقد است که مثلا ترس از گرفتار شدن به غم انسان را غمگین می کند یا میل به جاودانگی باعث شده انسان در پی چیزهای فانی برود.
 جمله‏شان از خوفِ غم در عينِ غم
 در پى هستى فتاده در عدم‏
                 

به نظر مولانا انسانی نمی تواند پذیرای عالم غیب (یعنی وجه ناپیدای هستی) شود چرا که راه به عالم معنا نبرده و اسیر عالم فانی است. باید به دنبال گوهر اصیل درون گشت این گوهر همان طلبی است که در درون همه ماست. مولانا در فیه ما فیه در این باره می گوید: « اِنَّا نَحْنُ نَزَلْنَا الذِّکْر وَاِنَّا لَهُ لَحافِظوْنَ، مفسّران میگویند که در حق قرآنست این همه نیکوست اما این نیز هست که یعنی درتو گوهری و طلبی و شوقی نهادهایم نگهبان آن مائیم آن را ضایع نگذاریم.» مولانا راه رسیدن را تشنگی واقعی و طلب حقیقی می داند.
 تو به هر حالى كه باشى، مى‏طلب!
 كآن لب خشكت گواهى مى‏دهد
 خشكى لب هست پيغامى ز آب 
 كاين طلبكارى مبارك جنبشى است
 اين طلب مِفْتاحِ مَطلوباتِ توست   آب مى‏جو دايما، اى خشك لب!‏
 كاو به آخر بر سر منبع رسد كه به مات آرد يقين اين اضطراب‏
    اين طلب در راه حق مانع‏كُشى است‏  اين سپاه و نصرتِ راياتِ توست‏
   

 برای رسیدن به این طلب باید ابتدا با تهی بودن خودمان درست آشنا شویم. برای حاجتمندی و طلب اولین قدم شناخت فقر وجودی خود است.
 بر نوشته هيچ بنْويسد كسى؟  كاغذى جويد كه آن بنْوشته نيست
 تو، برادر! موضعى ناكِشته باش! 
 تا مُشَرَّف گردى از «ن وَ الْقَلَم»
 يا نهاله كارد اندر مَغْرسى‏؟  تخم كارَد موضعى كه كِشته نيست
 كاغذِ اِسپيدِ نابِنْوشته باش‏!  تا بكارَد در تو تخم آن ذُو الْكَرَم‏‏
 هرچه روييد از پىِ محتاج رُست   حق تعالى گر سماوات آفريد
 هركجا دردى، دوا آنجا رود
 هركجا مشكل، جواب آنجا رود
  آب كم جو، تشنگى آور به دست!  
  تا نزايد طفلكِ نازك گلو
 تا بيابد طالبى چيزى كه جُست‏  از براى دفعِ حاجات آفريد
 هركجا فقرى، نوا آنجا رود  هركجا كشتى است، آب آنجا رود
 تا بجوشد آب از بالا و پست‏  كى روان گردد ز پستان شيرِ او؟
     

 پیش تر خدمتتان گفتم که مولانا به دو کشنده و محرک در نهاد آدمی قائل است. یکی ترس و یکی عشق که هر چه از یکی کم شود بر دیگری افزوده می شود بنابراین راه بیشتر شدن طلب و کم شدن ترس، افزایش عشق است. هر چه عشق افزایش پیدا کند ترس کم می شود. پس ارزش آدمی به اندازه چیزی است که دلش برای آن می لرزد اما دل عاشق برای هیچ چیز نمی لرزد. همان طور که اگر انسانی عاشق انسانی شود هیچ چیز از مال و مقام دنیا را نمی فهمد و تنها به دنبال یار خود است پس حال عاشقِ‌عالمِ‌بی‌چون چندین برابر اوست.
البته این دوست داشتن با دوست داشتنی که بند است متفاوت است چون این دوست داشتن برای خود آن چیز هاست و نه به خاطر نیاز ما به آن ها. تمام داشته های ما همین طور هستند یعنی باید ببینیم که حامل آنها هستیم یا محمول آنها؟ یعنی مهم این است که ما چه نسبتی با دارایی هایمان برقرار می کنیم موضوع عدم تعلق است. چون در واقع ما صاحب هیچ چیزی در این عالم فانی نیستیم. برای همین مولانا سلیمان (ع) را درویش می خواند. پس باید تهی شد و از عاریه های فانی قطع تعلق کرد تا خدا خود ما را غنی کند.
 در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو  ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را
 این‌ها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم  هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم


حال چرا مولانا بر خلاف بندهای درون و آزادی درون که بسیار درباره آن سخن گفته است درباره آزادی اجتماعی حرف چندانی نزده است؟ شاید دلیل آن این است که مولانا  و دیگر عرفای ما سعی دارند –با رهایی از بندهای درون- به تغییر نحوة نگاه ما به زندگی بپردازند. برای همین مولانا معتقد است که راه های آسمان آزادی از درون ما است و کافی است که پر عشق را باز کنیم تا به آن برسیم.
 ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان  پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند
  ایشان حسن ختام سخنان خود را یکی از غزلیات دیوان شمس قرار دادند.

پس از سخنرانی خانم دکتر کریمی، کلیپ سفر سال92 قونیه پخش شد و سپس آقای شعبانی مدیر عامل موسسه به روی سن آمدند و به ایراد توضیحاتی درباره سفر امسال قونیه پرداختند. در ادامه برنامه دکتر ایرج رضایی، سخنران دوم همایش استاد مصطفی ملکیان را فراخواندند تا به روی سن آمده و سخنرانی خود را ایراد کنند.

ایشان نیز پس از سلام و خوشامدگویی به حاضران، از خانم دکتر کریمی هم به جهت محتوای سخنرانی و هم به جهت حالت بیان و ایراد آن تشکر کردند و سخنان خود را از لحاظ ماهوی بسیار نزدیک به سخنان ایشان دانستند. ایشان سخنرانی خود را چنین ایراد کردند:
به نظرم نقطه خوب آغاز این بحث، تحلیل مفهومی کلمه آزادی باشد که اصولا آزادی در چه وضعیتی به وجود می آید. برای این که بتوانیم سخن از آزادی بگوییم ابتدا لازم است که چهار شرط محقق شود: 1- شرط اول این است که ما با موجودی که لااقل دو صفتِ علم و اراده را دارا باشد روبرو باشیم. تنها درباره موجودی که هم دارای علم و هم اراده است می توان سخن از آزادی یا ناآزادی گفت. اما این که چه موجوداتی دارای این ویژگی هستند؟ آیا این ویژگی ها مختص انسان است یا موجودات دیگری نیز مشمول آن می شوند؟ بحث مصداقی است و محل بحث من نیست. 2-  این موجود دارای علم و اراده باید دارای هدف باشد. یعنی اراده اش معطوف به هدفی باشد و بخواهد کاری انجام دهد. 3- مانعی بر سر راه تحقق هدف وجود داشته باشد. یعنی موجود یا شی ای مانع از رسیدن آن موجود دارای علم واراده به هدف خود شود. نباید مانع الزاما از تمام جهات مانع باشد می تواند تنها از یک جهت مانع باشد مثلا اگر اینجا تاریک شود و هدف من در اینجا این باشد که تنها سخن خود را به گوش شما برسانم تاریکی مانع نخواهد بود اما اگر بخواهم چهره خود را به شما نشان بدهم البته تاریکی مانع خواهد بود و اگر هر دو بود یعنی بخواهم هم سخن خود را به گوش شما برسانم و هم چهره خود را به شما نشان بدهم این بار تاریکی از جهتی مانع خواهد بود. 4- بتوان متصور بود که من بتوانم به موانع اهداف خود غلبه کنم یا نکنم. مثلا تمام انسان هایی که بر کره زمین زندگی می کنند متصور نیست که بتوانند بر نیروی گرانش آن فائق شوند ولی اگر موجودی با نیروی دیگری بتواند بر این نیرو غلبه کند آن وقت او در این زمینه آزاد خواهد بود. آزادی زمانی است که غالبیت یا مغلوبیت من بر آن مانع متصور باشد. به این ترتیب به تعداد غلبه های من بر موانع اهدافم می توان گفت که من آزادی دارم. این تحلیل مفهومی آزادی است.
آزادی در لسان قدمای ما به چند معنی به کار رفته است: 1- آزادی در برابر جبر: این معنی در کلام بسیاری از بزرگان ما از جمله مولانا به این مفهوم بکار رفته است. این یک بحث کاملا فلسفی و مشهور جبر و اختیار است و حول این موضوع است که آیا انسان درباره کارهایی که می کند مختار است یا مجبور؟ که البته محل بحث ما نیست. 2- آزادی در برابر بردگی: این آزادی اشاره به دوره هایی از حیات بشر دارد که در آن برده داری رایج بوده و این آزادی در برابر بردگی است. مولانا هم در مثنوی در طی برخی از داستان ها و صرفا در نقل آن ها این کلمه را به این مفهوم بکار برده است. مثلا می گوید خواجه لقمان پس از خرید او بلافاصله آزادش کرد. این آزادی یعنی از قید بردگی رهاند. 3- آزادی از قید و بندها: این همان آزادی است که مورد توجه مولانا است. این قید و بند ها بر دو نوع هستند: 1- قید و بندهای بیرونی آزادی 2- قید و بندهای درونی آزادی. از دوره مدرن به این سو –جز در استثناتی- هرگاه سخن از آزادی گفته می شود منظور آزادی قید و بندهای بیرونی است. مثلا در اینجاست که گفته می شود یا مرگ یا آزادی! یا فلان جنبش آزادی خواهانه است و... . آزادی به این معنا آزادی از قید و بندهای کسانی است که در نهاد خانواده یا اقتصاد یا سیاست یا اخلاق یا اجتماع یا دین و مذهب و... بر ما سیطره دارند. اما همان طور که خانم کریمی هم گفتند این نوع آزادی محل بحث مولانا به عنوان یک عارف نیست. آزادی که مدنظر مولانا است به وجهِ تقریبا انحصار، آزادی درونی ما است. از آن جایی که آزادی های بیرونی در دنیای امروز بسیار اهمیت پیدا کردند برای تفکیک معنای این دو آزادی به آزادی بیرونی «آزادی» و به آزادی درونی «آزادگی» می گوییم. همان طور که گفتیم این آزادی دوم در افکار مولانا مورد بحث است مثلا آزادی از غم یعنی آزادی که مانعش غم است:
 با قضای ما رضا و شاد باش  تن بده و ز قید تن آزاد باش


        آزادی از قید حیله گری برای دیگران
 مدّتى بگْذار اين حيلتْ پَزى   چند دَم پيش از اَجَل آزاد زى!‏


                   قید زمان و مکان
 در زمانِ خواب چون آزاد شد
  زآن مكان بنْگر كه جان چون شاد شد؟

    
              
      
و کلا آزادی از تمام انسان ها و جهان و همان طور که می بینید هیچ کدام از مُتَعَلَق ها سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و... نیست. مولانا معتقد است مادر آزاد نبودن های ما آزاده نبودن های ماست بنابراین بیشتر به آزادگی پرداخته است. حال با توجه به تحلیل اول خود از کلمه آزادی یک موجود دارای علم و اراده -که فرض بر این است که ما دارای این دو هستیم و هدفی هم داریم و آن این است که ما به خودِ راستین خود برسیم و موانعی برای تحقق آن است-که آنطور که من در مجموعه آثار مولانا می بینم تمام موانع برای رسیدن به این هدف هستند. چرا که ما در حاق واقع همان روح هستیم. حالا اسم این خود راستین را چه روح چه خدا چه حق و چه بنابر تعبیر مولانا و شمس معنا  بگذاریم فرقی نمی کند. برای همین برای رسیدن به این هدف باید سفری در درون خود انجام بدهم. اما یکی از شروط آزادی امکان غلبه بر موانع است که مولانا معتقد است می توان به این موانع ولو این که پیچیده است غلبه کرد. با توجه به آنچه گفته شد آیا می توان به تمامی این موانع غلبه کرد یا نه؟ رای مولانا در این باره به نظر می رسد که قاطع نیست گاه امکان تحقق آن را محال می داند و گاه ممکن.
نکته  دیگری که می خواهم به آن بپردازم این است که موانع انسان برای رسیدن به این هدف چیستند؟ به نظر من مولانا موانع را پنج نوع می داند: 1- گاه مانع این است که آنچه را که فی الواقع ندارم به چشم داشته خود می نگرم. مثلا می گوییم همسر من، فرزند من، پدر و مادر من از آن فراتر جامعه من، ملت من و... درحالی که همسر، فرزندان و یا جامعه من هر یک انسان های مستقلی هستند. از همه این ها عجیب تر که ادعا کنیم ما کوروش داشتیم ابوعلی سینا یا خیام داشتیم. این داشته به چه معناست؟ نه قرن پیش فردی به نام عمر خیام در فاصله نهصد کیلومتری اینجایی که در آن هستیم زندگی می کرده است ؟ حالا اگر این فاصله نهصد کیلومتری به ما این اجازه را بدهد که بگوییم ما خیام داشتیم پس آیا نود هزار کیلومتر هم می تواند مجاز باشد که ما بتوانیم بگوییم ما مریخ داریم؟ یا کهکشان داریم؟ اگر بگویید نه موضوع فقط فاصله نهصد کیلومتری نیست بلکه خیام عضوی از ملت ما بوده آن وقت قضیه عجیب تر می شود چون شما هنوز یک عضو ملت خود که خیام است را نمی توانی ثابت کنی که از آن شماست چطور به جماعتی می گویید ملت ما؟ از این جهت ناسیونالیست ها بت و مانع هستند. حتی دین من ، مشرب من، مسلک من، آیین من و... همه این طور هستند. 2- آنچه را که واقعا دارم خود را مالک آن بدانم. این هم نادرست است و مولانا آن را به چند دلیل نادرست می داند. الف- این ها دارایی تو نبوده است بلکه به تو بخشیده شده بدون این که شایستگی آن را داشته باشی. کما این که به کسانی هم که داده نشده هیچ عدم استحقاقی نداشتند. ما نبودیم و تقاضامان نبود . ب- اگر بخواهیم مالک چیزی باشیم آن چیز باید ثبات داشته باشد چنان که ما نمی توانیم مالک باد هوا باشیم اما چه چیز در جهان طبیعت ثبات دارد که بتوان ادعای مالکیتش را داشت؟ تنها چیزی که در جهان طبیعت ثبات دارد بی ثباتی است و مولانا به تبع قرآن ثبات را تنها از آن خدا می داند. ج- حال اگر ما فرض بگیریم که واقعا مالک آن چیزها باشیم باید هرگاه کسی از ما آن را در خواست کرد به او بدهیم اما این کار را نمی کنیم چون آن را بسته به جان خود می دانیم و این یعنی ما مملوک آن هستیم و نه آن مملوک ما. 3- آنچه را که واقعا داریم داشته خود نه بلکه خودِ خود بدانیم. مثلا اگر من نظریه ای دادم وکسی آن را نقد کرد چرا من حمیّت و غیرت می ورزم؟ چون پنداشتم نظریه من است و نقد نظریه من یعنی نقد من. در این میان سه چیز است که ما بیشترین احساس خود انگاری را درباره آن ها داریم. 1- بدن ما: ما به اشتباه بدنمان را خودمان می دانیم چرا که اگر بر صورتمان مثلا چین وچروک بیفتد غمگین می شویم در حالی  که اگر این طور نبود مثل این بود که بگوییم مثلا کت و شلوار من تنگ شده است. یا مثلا ممکن است شما حافظه قوی یا قدرت تفکر خوبی داشته باشی یا فرد باگذشتی باشی اما خودت راستینت نحیف باشد؛ چون این ها هیچ کدام تو واقعی نیستند. اگر همه این ها را تا آخر زندگی داشته باشم هیچ کدام من نیستند و اگر از دست بدهم باز هم چیزی را از دست نداده ام و باز هم منم. 4- به رذائل خودم به چشم داشته های خودم نگاه کنم که یه دسته شان رذائل اخلاقی اند و یک دسته دیگر رذائل روانی. مثلا رذائل اخلاقی خودم را مثل دروغ گویی، خیانت در امانت کردن، وفادار نبودن و... را که می دانم رذیلت هستند ریشه کن نکنم چون به آن ها انس گرفته ام. گاه به بعضی از رذائل روانی خودم مثل بدبینی، غم، نا امیدی و... دل می بندم و به آن ها معتاد می شوم. 5- چهار دشمن داریم و آن ها را دوست بگیریم. البته این ها را از قول مولانا نقل می کنم. چهار دشمن داریم که ابلیس، دنیا، نفس-در برابر عقل- و هوی هستند و این چهار نیروی فریب کار مدام ما را به حواشی جاده می کشانند و نمی گذارند ما به مقصد برسیم.
از همه دوستان تشکر می کنم و امیدوارم که به قول حافظ که می گفت:
 فردا که پیشگاه حقیقت شود عیان  شرمنده رهروی که عمل بر مجاز کرد

همه ما از تمام این دام ها که رهیدیم در دام تازه ای نیفتیم و عرفان پرستی را یک مسلک جدید نکنیم و مولانا بت جدید ما نشود. بلکه سخنان مولانا را بررسی کنیم حق را از ناحق جدا کنیم آن چه حق است از مولانا قبول کنیم و آن چه نا حق است به کنار بگذاریم.
پایان بخش این نشست چون دیگر نشست های رستخیز ناگهان، مثنوی خوانی دکتر ایرج شهبازی بود، ایشان ضمن سلام و خوشامدگویی به حضار، سخنان خود را با تاکید بر سخنان خانم دکتر کریمی و استاد ملکیان آغاز کردند. ایشان نیز بندهای درونی انسان را بیشتر مورد نظر مولانا دانستند و بنای سخنان خود را بر برشماری بندها و زندان های درونی انسان در مثنوی-به ترتیب از ابتدا- به شیوه ی استقصای تام گذاشتند: 1-زندان جاه طلبی 2-زندان عشق 3-مال طلبی 4-خشم 5-شهوت 6-صورت (در برابر معنا) 7-تن 8-نفس 9-دنیا 10-تقلید 11-شکم 12-محبوبیت 13-حیثیت، مقام اجتماعی و آبرو (مولانا آن را ناموس می خواند) 14 –آرزو 15-نادانی 16-غم و اندوه 17-دوری از خدا 18-تردید و دو دلی 19-باورهای نادرست 20-حرف های دیگران 21-زندان جبر 22-هوی وهوس 23-نقل قول از دیگران (برخی مدام در بند و دام اقوال بزرگان هستند و از خود چیزی ندارند) 24-زندان محسوسات 25-معقولات 26- بحث های علمی و کنجکاوی های بی حاصل 27- بندگی 28- حیله گری و فریب کاری

از آن جایی که من قصد سخنرانی ندارم به توضیح این موارد نمی پردازم و به خواندن داستان «مفتون شدن قاضي بر زن جوحي و در صندوق ماندن و نايب قاضي صندوق را خريدن باز سال دوم آمدن زن جوحي بر اميد بازي پارينه و گفتن قاضي کي مرا آزاد کن و کسي ديگر را بجوي الي آخر القصه» از دفتر ششم می پردازم و اشعار آن را شرح می دهم.
ایشان در ادامه چند نمونه دیگر از اشعار مولانا که در آن به زندان های مختلف درون انسان اشاره شده را خواندند.
بند مال طلبی
بند بگسل، باش آزاد! ای پسر
گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
کوزة چشمِ حریصان پُر نشد
بند خشم و شهوت        چند باشی بند سیم و بند زر؟
چند گنجد؟ قسمت یک روزه‌ای
تا صدف قانع نشد، پر دُر نشد‏

گفت شاهى شيخ را اندر سخُن:
گفت: «اى شه! شرم نايد مر تو را
من دو بنده دارم و ايشان حقير
گفت شه: «آن دو چه ‏اند؟ آن زَلَّت است».           
 شاه آن دان كاو ز شاهى فارغ است
 مخزن آن دارد كه مخزن ذاتِ اوست
 خواجة لقمان به ظاهر خواجه‏وش
در جهانِ بازگونه زين بسى است
هر بيابان را مَفازه نام شد
                               «چيزى از بخشش ز من درخواست كن»!‏
كه چنين گويى مرا، زين برتر آ!
وآن دو بر تو حاكمانند و امير.»
گفت: «آن يك خشم و ديگر شهوت است»
بى‏مه و خورشيد نورش بازغ است‏
هستى او دارد كه با هستى عدوست‏
در حقيقت بنده، لقمان خواجه‏اش‏
در نظرشان گوهرى كم از خسى است!‏
نام و رنگى عقلشان را دام شد

شاه خود اين صالح است، آزاد اوست
  مر «اسيران» را لقب كردند شاه
 شد «مَفازه» «بادية خونخوار» نام                     
 بر اسيرِ شهوت و خشم و اَمَل                
آن «اسيرانِ اَجَل» را عام داد                    
«صدر» خوانندش كه در صفِّ نِعال
                            نه اسيرِ حرصِ فَرْج است و گلوست‏
عكسْ چون «كافور» نامِ آن «سياه»‏
«نيكبخت» آن «پيس» را كردند عام‏
برنوشته «مير»، يا «صدرِ اَجَل»‏
 نامْ «اميرانِ اَجَل» اندر بلاد
جانِ او پست است؛ يعنى جاه و مال‏‏

                  

پی‌نوشت:

 - مثنوی، دفتر ششم، بیت4540 به بعد
  - مُکاری: گاودار
  - مثنوی، دفتر ششم، بیت 3593 به بعد
  - مثنوی، دفتر اول، بیت 3685 به بعد
  - مثنوی، دفتر سوم، بیت 2207 به بعد
  - مثنوی، دفتر سوم، بیت 1440 به بعد
  - مثنوی، دفتر پنجم، بیت 1959به بعد
  - مثنوی، دفتر سوم، بیت 3208به بعد
 - مثنوی، دفتر چهارم
 - مثنوی ،دفتر ششم، بیت4444
  - مثنوی ،دفتر سوم، بیت3540
  - گفت المعنی هو الله شیخ دین
  - مثنوی ،دفتر اول، بیت610
  - مثنوی، دفتر اول، بیت 19 به بعد
  - مثنوی، دفتر دوم، بیت 1465به بعد
  - مفازه در لغت عربی یعنی محل رستگاری اما به بیابان بی آب و علف هم مفازه می گویند.
  - در گذشته معمول بوده که  نام بردگان سیاه را کافور(کافور سفید رنگ است)، سلطان و امثال آن می گذاشتند. 
  - مثنوی، دفتر اول، بیت 19 به بعد