مرگ؛ پایان بخش یا ارزش بخش
منتشر شده در 1393/02/29, توسط سلاله حقی,
0
بیست و سومین نشست رستخیز ناگهان روز دوشنبه 29 اردیبهشت 1393 با سخنرانی استاد مصطفی ملکیان درباره مرگ از نظرگاه مولانا، مثنوی خوانی دکتر ایرج شهبازی و هنرنوازی گروه موسیقی مجد به سرپرستی پرهام صرافی در تالار ایوان شمس تهران برگزار شد.
در ابتدای این برنامه دکتر ایرج رضایی پس از خوش‌آمدگویی به میهمانان به معرفی موضوع همایش و برنامه‌ها و محورهای آن پرداخت. او مرگ را از نگاه فردوسی و خیام پتیاره‌ای اورنگی و رازآمیز معرفی کرد که تنها دوای آن می‌نوشی و فراموشی است. ایشان بر طبق نگاه مولانا این پدیده را معشوقه‌ای شکرین و شورانگیز معرفی کرد که می‌توان آن را تنگ در آغوش گرفت. او به این موضوع اشاره کرد که مرگ خاستگاه آیین‌ها و مناسک و اساطیر و افسانه‌های بسیاری است. و همه بی‌تردید رؤیت‌ها و روایات و طرز تلقی‌های گوناگونی راجع به این حقیقت مسلم داشته‌اند. و هیچ انسانی، چه گوارا و چه ناگوار، از آن گریزی ندارد.
 دکتر رضایی فضای فرهنگی ایرانیان را گونه‌ای دانست که در آن حدود و ثغور و مرز میان مرگ و زندگی چندان روشن نیست.  به نظر ایشان بنابر دلایل تاریخی، روان‌شناختی، اعتقادی در فرهنگ ایرانی تار و پود مرگ و زندگی با یکدیگر درآمیخته شده. او تأکید کرد که در این همایش از منظری متفاوت و تازه‌تر به مرگ و جهان پس از مرگ نگریسته می‌شود. نگرشی که استاد ملکیان پیش روی ما می‌گشاید. دکتر رضایی پس از بیان اهمیت مطالعه آثار استاد ملکیان در تحول و ترقی اخلاقیات و معنویات در زندگی ادامه سخن را به استاد ملکیان سپرد.

استاد مصطفی ملکیان در ابتدای بحث سؤال بحث‌برانگیزِ مرگ در نگاه مولانا پایان‌دهنده است یا ارزش‌بخش را مطرح کردند و افزودند برای فهم این مسئله باید هر دوی این تعابیر را به زندگی افزود. در واقع این‌گونه باید پرسید آیا مرگ پایان بخش زندگی است یا ارزش بخش به زندگی است. از میان همه تلقی‌هایی که در طول تاریخ درباره مرگ وجود داشته، یک تلقی بر آن است که مرگ کاری نمی‌کند جز اینکه به زندگی پایان می‌بخشد و نقطه ختم جمله زندگی مرگ است. بنابر این حضور مرگ یعنی غیاب زندگی. دیدگاه دیگر بر آن است که مرگ ارزش‌بخش به زندگی است. اگر مرگ نبود، زندگی ارزش نمی‌داشت. به تعبیر دیگر، ارزش زندگی به جهت محدودیت اوست. ایشان با ذکر تمثیل میزان عرضه و قیمت اشاره کردند که ارزش زندگی با عرضه فراوان آن پایین می‌آید. در واقع تناهی به زندگی ارزش می‌دهد. فردی که تصور کند به پایان زندگی‌اش نزدیک است، بسیار قدردان‌تر می‌شود نسبت به فردی که زندگی را جاده بلند بی‌انتهایی می‌بیند. از نظر ایشان این مفهوم از مرگ به شیوه‌ای زیبا در در مثنوی بیان شده:
آن یکی می‌گفت خوش بودی جهان    گر نبودی پای مرگ اندر میان
آن دگر گفت ار نبودی مرگ هیچ        کَه نیرزیدی جهان پیچ‌پیچ
 خرمنی بودی به دشت افراشته        مهمل و ناکوفته بگذاشته
ملکیان سپس به این موضوع پرداخت که در رابطه با موضوع مرگ در مثنوی باید جویای چه مواردی بود؟ زیرا سخن گفتن از مرگ به معنای سخن گفتن از اظهارات بسیار متفاوت است و تأکید کرد که در بحث خود از این جغرافیای پیچ‌در‌پیچِ مسأله مرگ فقط به یک نکته اشاره خواهد کرد. البته در هر کتابی اعم از کتاب‌های فلسفی، الهیاتی، غیر مذهبی، روانشناختی و ... به هیچ مسئله‌ای به اندازه مرگ پرداخته نشده‌است. حتی «خدا» به اندازه مرگ محل بحث نبوده است. مرگ و عشق مورد بحث‌ترین مفاهیمی‌اند که در تاریخ بشری دربارة آن‌ها نوشته شده است. سیر تحول مفهوم مرگ را از تحلیل‌های فروید و حتی پیش‌تر از فروید می‌توان دنبال کرد.

در مطالعه مفهوم مرگ هر کس باید بتواند چهار عنصر را در همة آثاری که به مرگ پرداختند بیابد و بتواند آن‌ها را از هم تفکیک کند:
•    گاهی مراد از مرگ همان حادثه‌ای است که در یک آن حکم به پایان زندگی می‌دهد. در بیشتر موارد منظور از مرگ همین مفهوم است. زمانی‌که از مرگ‌آگاهی، بیم از مرگ یا تفکر درباره مرگ سخن می‌گوییم منظورمان همین استعمال اول از مرگ است.
•    اما گاهی در اصطلاحات آگاهی از مرگ، ترس از مرگ و اندیشه درباره مرگ مرادمان پس از مرگ است و نه خود آن حادثه.
•    گاهی نیز مراد از تعبیر مرگ نه آن حادثه است و نه پس از مرگ؛ گاهی آن را به «حالات نزدیک به مرگ» یا «نزع» تعبیر می‌کنیم. گاهی به احتضار یا سکرات موت تعبیر می‌شود. زمانی که احساس می‌کنید که این آخرین بیماری است که به آن دچار شدید و  از آن جان سالم به در نمی‌برید. از آن لحظه تا زمانی که خود مرگ محقق شود، چه یک شبانه‌روز و چه کمتر و چه بیشتر، یک تعبیر خاصی دارد و خیلی‌ها از آن مدت سخن می‌گویند، از آن می‌ترسند، به آن واقف‌اند، یا به آن می‌اندیشند.
ترس از مرگ برای فردی که به مرگش (تعبیر سوم از مرگ) آگاه است، نوع دیگری است. زیرا دوران احتضار را شروع می‌کند، حتی اگر زمان مرگش سال‌ها بعد باشد. پس «جان کندن» فقط مختص روزها و لحظات آخر پیش از مرگ نیست، بلکه از روزی شروع می‌شود که به زمان مرگ آگاهی داشته باشی. در این مفهوم از مرگ مسائل جالب و پیچیدگی‌های جامعه‌شناختی و روان‌شناختی در جوامع امروزی ایجاد شده است که در پیش از مدرنیته وجود نداشت.
•    اما مراد از معنای چهارم مرگ خود مردن است. طبق آیه‌ای از قرآن فرمودند: از روزی که نطفه انسان بسته می شود، هم به زندگی ادامه می‌دهد و هم به مرگ. زیرا موجود زمان‌مند تا از یک لحظه بمیرد، در لحظه بعد زاده نمی‌شود. بنابراین زندگی ما مانند یک پارچه است که تارش از زندگی است و پودش از مرگ. یعنی با هر نفس هم به زندگی خود کمک می‌کنیم هم به مرگ خود. به این می‌گویند مرگ در عین زیستن. انسان در هر دمی، زندگی و مردگی را توأمان دارد. سرنوشت انسان و سایر موجودات همین است، با این حال تفاوت بشر با سایر موجودات این است که انسان‌ها –به خلاف سایر موجودات- از این سرنوشت آگاهند.
اگر فرد زندگی را تار بداند و مرگ را پودی که در حال بافتن یک پارچه‌اند، دیگر به این نمی‌اندیشد که پس از مرگ چه‌ خواهد شد، لحظات پیش از مرگ چگونه است، و چگونه خواهم مرد، بلکه به این می اندیشد که اکنون در حال مرگ است. آن آگاهی هنگام مرگ را هر لحظه تجربه می‌کند. زیرا می‌داند که مرگ و زندگی توامان‌اند و دست در آغوش یکدیگرند. این مفهوم گویای این سخن حضرت علی (ع) است: هر نفسی که می‌کشی به مرگ نزدیک می‌شوی.
سخن امروز ما درباره ترس از مرگ به معنای نخست آن است. مرگ یک جنبه objective   یا بیرونی دارد و یک جنبه subjective  یا درونی. مرگ فرد واقعه‌ای در بیرون است و واقعه‌ای در درون. مرگ بیرونی فرد بی‌شک پایان‌بخش زندگی بیرونی اوست. وقتی مرگ رخ داد زندگی این جهانی فرد پایان یافته است. اما وقتی سخن از مرگ درونی می‌کنیم یعنی از حضور مرگ در ذهن و ضمیر فرد سخن می‌گوییم؛ یعنی از لحظه‌ای که ترس از مرگ، عشق و محبت به مرگ یا اندیشه به مرگ در ذهن انسان آغاز می‌شود. مرگ درونی سه گونه در زبان فرد پدید می‌آید: 1. مرگ‌آگاهی 2. اندیشیدن به مرگ 3. ترس از مرگ. اکنون انسانی که بالاخره دچار مرگ بیرونی یاobjective  خواهد شد، اگر مرگ درونی یا subjective هم داشته باشد، این نشانه سلامت روان اوست یا بیماری روان او؟
فردی که به مرگ بیرونی فکر می‌کند ناسالم است. با این استدلال اپیکور که «‌چیزی که تا تو هستی، او نیست و تا او هست تو نیستی، پس هرگز آن را ملاقات نمی‌کنی»، انسان نباید به موجودی که هرگز ملاقات نمی‌کند  بیاندیشد.
برخی عرفا و فلاسفه برآنند که اتفاقاً آنچه که باید در اندیشه‌اش باشی «مرگ» است. با این حال باید دانست که زندگی با چه مکانیزمی با مرگ‌اندیشی ارزشمند می‌شود؛ مرگ‌اندیشی چه نوع ارزش‌هایی به زندگی فرد می‌بخشد؛ ارزش روان‌شناختی یا اخلاقی یا زیبایی‌شناختی؟ ملکیان این سؤال را مطرح کرد که اعتقاد و باور فرد به وجود یا عدم زندگی پس از مرگ آیا در نگرش انسان به خود مرگ هم تأثیر دارد؟ یعنی آیا ترس فرد از مرگ ناشی از اعتقاد او به وجود زندگی پس از مرگ است یا ناشی از اعتقاد او به عدم زندگی پس از مرگ یا ناشی از بی‌اعتقادی به هردوی این موارد؟ برخی برآن‌اند که عقیده به بود یا نبود زندگی پس از مرگ هیچ تأثیری بر ترس از مرگ ندارد و برخی برآن‌اند که این عقاید بر ترس از مرگ مؤثر است. طبق نظرات گروه اخیر، تصور انسان از زندگی پس از مرگ سلسله احساسات و هیجانات و عواطفی را نسبت به خود پدیده مرگ در انسان ایجاد می‌کند. برخی هم معتقدند برای پرداختن به ترس از مرگ لازم نیست موضعی مابعدالطبیعی به بود و نبود زندگی پس از مرگ داشت.
 
وی افزود: گزاره «زندگی پس از مرگ وجود دارد و ما انسان‌ها جاودانه‌ایم» گزاره‌ای است که یک قسم فلسفی دارد و سه قسم روان‌شناختی. پس این عبارت در منظر فردی که نگاه فیلسوفانه به زندگی دارد با فردی که نگاه روان‌شناسانه متفاوت است.
ملکیان جاودانگی انسان در این عبارت را مورد سؤال قرار داد و گفت: گاهی منظور از جاودانگی این است که من، یعنی خودِ من و نه جسمِ من، از همان لحظه که نفس آخر را می‌کشم، در ساحت دیگری زندگی را شروع می‌کنم. این جاودانگیْ فلسفی است. معمولاً افرادی که از منظر روان‌شناختی به زندگی نگاه می‌کنند، سه تصویر دیگر از جاودانگی دارند. اغلب ما به همین سه تصویر دل خوش می‌کنیم.
1.    جاودانگی انسان در باقی ماندن فرزندانش است؛ در این تصور روان شناختی جاودانگی را در ادامه نسل و جاودانگی اعضا و جوارح می‌دانند. به نظر ملکیان افرادی که ظنّ فلسفی ضعیفی دارند فقط به همین موضوع دل خوش می‌کنند.
2.    جاودانگی انسان در آثار برجای مانده از اوست؛ مثل جاودانگی نقاش یا نویسنده در آثارش.
3.    جاودانگی انسان در حضورش میان خاطره‌هاست؛ حضور فرد در ذهن و یاد دیگران از راه تعلیم دادن، امور خیریه و ... . این مورد هم جاودانگی فلسفی نیست.
این ابعاد از جاودانگی که جنبه روان‌شناختی دارند سودی برای انسان ندارند، چه فرد پس از مرگ زنده باشد و چه مرگ پایانی برای او باشد. دغدغه انسان باید جاودانگی فلسفی باشد: اینکه خودِ خود انسان جاودانه باشد و نه آثارش و نه فرزندانش و یاد و خاطره‌اش. ملکیان یادآوری کرد که جاودانگی فلسفی هم ممکن است وجود داشته باشد و ممکن است که نه!
او ترس از مرگ را، فارغ از ارزش‌داوری مثبت و منفی، امر نامطلوبی در زندگی دانست و به طرح این سؤال پرداخت که آیا ترس از مرگ در همه انسان‌ها به یک اندازه وجود دارد و عوامل آن چیست. افزایش یا کاهش ترس از مرگ در روان‌شناسیِ مرگ بررسی شده‌است و روان‌شناسان مرگ تاکنون به پنج یا شش نکته مسلم در این باره رسیده‌اند. فرد از هنگامی‌که به زمان مرگش آگاه شد، تا زمانی که زنده است، پنج مرحله را پشت سر می‌گذارد:
1.    در ناباوری به سر می‌برد. تشخیص مرگ را درست نمی‌داند، با خود می‌گوید من هدف مرگ نیستم و برای توجیه دوری مرگ از خودش حدس‌هایی می‌زند و گمان‌هایی می‌کند که پس از مدتی ناکارآمد می‌شود.
2.    شخص وارد مرحله خشمگینی می‌شود. ملکیان ریشة بیشتر امور نابه‌هنجار را در این مرحله می‌داند. البته برخی هم به زحمت و تلاش روی می‌آورند. به هر حال فرد در این دوره دائم خود را با انسان‌های سالم مقایسه می‌کند.
3.    چانه‌زنی؛ فرد مدام با هستی یا جان جهان یا روح حقیقیت یا خدا عهد و پیمان می‌بندد: خدایا اگر من این‌بار نجات یابم ...
4.    افسردگی؛ در این مرحله نشاط و خشم در فرد از بین می‌رود و فرد در خود فرو می‌رود. کسی را مخاطب خود نمی داند که با او دعوا کند یا قرارداد ببندد.
5.    خشنودی از مرگ و تسلیم شدن؛ در این مرحله مرگ برای فرد خوش‌آیند است.
پس از چهل سال پژوهش درباره مفهوم مرگ، این مراحل کشف شد. همه انسان‌ها این مراحل را می‌گذرانند. روان‌درمانگران تلاش می‌کنند فرد را با سرعت بیشتری به مرحله پنجم برسانند.
پنج واقعیت دیگر نیز درباره ترس از مرگ مسلم وجد دارد: در 1943، ارنست بکر، روان‌شناس مکتب اپیکوریایی، کتاب انکار مرگ را منتشر کرد. اندیشه اصلی کتاب این بود که از زمانی که سخن‌گفتن درباره مرگ تحریم شد، مرگ برای انسان تا حد زیادی ترس‌آمیز شد. هرچه انسان‌ را از پدیده و مفهوم مرگ دور کنیم، ترس فرد از آن بیشتر می‌شود. ملکیان از بکر نقل کرد که پیش از رنسانس کودکان را از روز اول با مرگ آشنا می‌کردند و این موجب می‌شد ترس از مرگ از بین برود. به نظر بکر اگر برخوردمان با زایمان زنان نیز همان‌گونه بود که با مرگ، بی‌شک نیمی از زنان هنگام زایمان جان می‌باختند، اما حالا زنان با درد زایمان آشنایند و این ترسشان را از زایمان کم‌تر می‌کند. به نظر بکر آگاهی از مرگ باید میان انسان‌ها شایع باشد تا ترس از آن از بین برود. پس از انتشار این کتاب ابتدا نهضتی در امریکا و سپس در سراسر جهان شکل گرفت: «جنبش مرگ‌آگاهی»؛ نهضتی که واقعیت مرگ را پیش چشم همه می‌آورد تا آن را طبیعی جلوه دهد. امروزه سخنان بکر به‌لحاظ علمی تأیید شده است.
ملکیان پس از بررسی این واقعیات از مرگ، واقعیات دیگری درباره مرگ را برای مخاطبانش آشکار کرد:
•    ترس از مرگ به‌طور متوسط در زنان بیشتر از مردان است؛ زیرا زنان بیشتر از مردان به عواطف و احساسات وفادارند. پس هیچ هیجان و عاطفه‌ای را پنهان نمی‌کنند.
•    برخلاف فهم عرفی ترس از مرگ با افزایش سن افزایش پیدا نمی‌کند.
•    اگر فرد دچار کشمکش‌های درونی زیادی باشد ترس از مرگ در او افزایش پیدا می‌کند. در واقع هر تنش روانی، غیر از تنش روانی نسبت به مرگ، این تنش را هم به دنبال دارد.
•    هرچه وابستگی فرد به موجودات بیشتر باشد، ترس از مرگ در او افزایش می‌یابد. اینجا درستی سخن بودا مبنی بر سعی در نابودی تعلقات آشکار می‌شود.
ملکیان افزود اکنون فارغ از واقعیت‌های مرگ و فارغ از عقاید گوناگون به زندگی پس از مرگ، آیا می‌توان ترس از مرگ را کاهش داد؟ در اینجا روان‌درمانگران دیدگاه‌های متفاوتی دارند. وی در ادامه کوشید پاسخ مولانا به این سؤال را بررسی کند.
 
مولانا در مثنوی عواملی را برمی‌شمارد که طبق آن‌ها ترس از مرگ برای انسان کاهش می‌یابد. به نظر ملکیان، مولوی در مثنوی هفت عامل را برمی‌شمارد که با داشتن آن‌ها در زندگی، ترس فرد از مرگ کاهش می‌یابد. اولین عامل به چهار حقیقت شریف در آموزه‌های بودا اشاره می‌کند: درد و رنج چیست؛ خاستگاه درد و رنج چیست، راه کاستن از درد و رنج چیست؛ چه عملی درد و رنج را می‌کاهد. بودا خاستگاه درد و رنج را خواستن و دل‌بستگی می‌‌دانست. البته میان عشق و دل‌بستگی تفاوت قائل بود. مولانا در باب درد و رنج حاصل از مرگ می‌گوید دل به چیزی نبندید. پدر روان‌درمانگری اگزیستانسیالیست‌ها و شاگرد مکتب او نکته مهمی را در این باره آموختند: چنان زندگی کنید که هرچه می‌توانید از جهان «خوشی» بگیرید و به جهان «خوبی» بدهید. از این طریق ترس از مرگ در انسان کاهش می‌آید. خوبی با اخلاقی زیستن به دست می‌آید و خوشی با نوعی لذت‌گرایی روان‌شناختی. طوری زندگی کنید که وقتی فرشته مرگ به سراغ شما می‌آید سرزمینی سوخته به او تحویل دهید. اما عرفایی چون مولانا و غزالی برآن‌اند که اگر انسان نهایت لذت را از این دنیا ببرد، وداع دشوارتری با این دنیا خواهد داشت. مولانا می‌گوید طوری زندگی کنید که دل‌بسته دنیا نشوید. در حد معقولی از لذات دنیا بهره ببرید تا هنگام مرگ آسان‌تر از دنیا بروید. نکته دیگری که مولانا به آن اشاره می‌کند از بین بردن خودشیفتگی و نارسیسیم است. نباید از ارتفاع به دیگران نگاه کرد بلکه باید به مردم بها داد. از این راه ترس از مرگ برای فردکاهش می‌یابد. نکتة بعدی تحمل رنج است. به نظر مولانا رنج تکه‌ای از مرگ است. اگر فرد با تکه‌تکه‌های مرگ آشتی کند، با کل مرگ آشتی می‌کند. پس به تعبیری فرد باید بتواند با دردها و رنج‌های زندگی‌ کنار بیاید تا بتواند مرگ را هضم کند. عامل دیگری که مولانا برای فروکاهیدن ترس از مرگ در مثنوی پیشنهاد می‌کند این است که فرد هرچه اخلاقی‌تر زندگی کند، ترس او از مرگ کاسته می‌شود. مولانا علاوه بر برشماری این عوامل، می‌گوید تا زمانی که فرد می‌خواهد نادانسته‌هایش را به دانسته تبدیل کند، و نه دانسته‌ها را به کرده، ترس او از مرگ بیشتر می‌شود. انسان تصور می‌کند مشکل عمده‌اش این است که نادانسته‌های زیادی دارد. مولانا می‌گوید تبدیل نادانسته‌ها به دانسته‌ها ترس از مرگ را کاهش نمی‌دهد. بلکه باید دانسته‌ها را به عمل تبدیل کرد. علاوه بر این موارد، مولانا بر‌آن است که هر‌که در او عشق به خدا (و نه فقط باور به وجود خدا) پرورده شد، ترس کم‌تری از مرگ دارد. در پایان استاد ملکیان اشاره کرد که مولانا از آن دسته متفکرانی است که معتقد است باور به وجود جهان پس از مرگ، ترس از مرگ را کاهش می‌دهد.
سپس آقای شعبانی، مدیر عامل مؤسسه سروش مولانا، ضمن ابراز خرسندی از استقبال شرکت‌کنندگان و طلب پوزش به دلیل کمبود فضای کافی برای بسیاری از مخاطبان، برنامه‌های همایش‌ها و دوره‌های آموزشی سال 1393 مؤسسه سروش مولانا را اعلام کردند. و سؤال‌های متداول مخاطبان درباره فعالیت‌های مؤسسه را پاسخ گفتند.

در بخش بعدی همایش‌ دکتر ایرج شهبازی مرگ از نگاه مولانا را بررسی کرد و به قرائت بخش‌هایی از مثنوی که درباره موضوع مرگ بود، پرداخت. دکتر شهبازی اشاره کرد که مولانا از مرگ هیچ ترسی ندارد و این ویژگیِ او ریشه در نگاه او به انسان، جهان و خدا دارد. در واقع نتیجه انسان‌شناسی و جهان‌شناسی و خداشناسی مولانا پیشنهاد مرگ‌آشامی مولاناست.
 
مولانا به سطح ظاهری انسان نمی‌نگرد و جهان را لایه‌لایه می‌داند؛ که پایان یافتن زندگی انسان در یک لایه موجب پایان یافتن همه زندگی فرد نمی‌شود. او مرگ در یک سطح از جهان را دقیقاً به معنای تولد در سطح دیگری از جهان می‌داند. نکته جالب در منظر مولانا این است که برای رسیدن به لایه بعدی جهان لازم نیست حتماً بمیریم؛ بلکه هم‌اکنون نیز در آن زیست می‌کنیم. فقط ابزارهای شناختی ما قادر به شناسایی آن نیست. شهبازی به نقل از مولانا گفت انسان می‌تواند با تقویت حواس باطنی آن را هم درک کند. مولانا بر آن است که  انسان‌هایی روی زمین هستند که در حال زندگی در این جهان نیز، قیامت خود را مشاهده می‌کنند.
 
اصل بعدی مولانا این است که انسان در حال زندگی در همین جهان نیز دائماً در حال وانهادن صورتی و پذیرفتن صورت جدید است. شهبازی به تعبیر «مردن از»  در نظر مولانا تأکید کرد: از جمادی مردم و نامی شدم. او افزود اگر فرد متوجه این مرحله شود که در طول حیات کنونی‌ مردن از مرحله‌ای داریم و زنده شدن در مرحله دیگر، می‌تواند دریابد که آن مرگی هم که از آن می‌ترسد، برای ورود به مرحله دیگر است. ایرج شهبازی به رابطه تن و من از منظر مولانا پرداخت و آراء مولانا درباره مرگ و جهان پس از مرگ را در قالب پنج اصل برشمرد. وی بر آن بود که مرگ‌آگاهی دوگونه است: نوعی بیمارگونه و نوعی که لحظات فرد را معنی‌دار می‌کند. ایشان در انتها گزیده اشعاری از مثنوی را برای مخاطبان قرائت کرد.
در پایان همایش نیز گروه موسیقی مجد با موسیقی و آواز سنتی از مخاطبان پذیرایی کردند.