مولانا و مفهوم راز
منتشر شده در 1391/05/24,
هشتمین نشست رستخیز ناگهان عصر روز دوشنبه 24 مردادماه در شب تولد کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی(ع) با سخنرانی دکتر امیر حسین ماحوزی با موضوع «مولانا و مفهوم راز»، مثنوی­‌خوانی دکتر ایرج شهبازی و تک­نوازی استاد کیوان ساکت در تالار ایوان شمس برگزار شد.

هشتمین نشست رستخیز ناگهان عصر روز دوشنبه 24 مردادماه در شب تولد کریم اهل بیت، امام حسن مجتبی(ع) با سخنرانی دکتر امیر حسین ماحوزی با موضوع «مولانا و مفهوم راز»، مثنوی­‌خوانی دکتر ایرج شهبازی و تک­نوازی استاد کیوان ساکت در تالار ایوان شمس برگزار شد.

 اولین بخش این برنامه پس از اجرای سرود جمهوری اسلامی سخنرانی آقای دکتر ماحوزی بود. ایشان در بحث خویش به بررسی معنا و مفهوم راز در آثار مولانا به ویژه در دیوان شمس و مثنوی معنوی پرداختند. از نظر ایشان، مولوی در مثنوی رازها را بیشتر کتمان می­‌کند و در دیوان شمس آنها را بیشتر فاش می‌کند. اگرچه در بخش­هایی از مثنوی رازها فاش و در بخش­‌هایی از دیوان شمس نیز رازها کتمان می‌شوند.

 

ایشان بیان داشتند راز، چیز سرپوشیده­‌ای است که نمی­‌توان یا نباید از آن سخن گفت. راز و سر یکی از اطوار هفت­گانه درونی انسان است؛ طبع، نفس، قلب، روح، سر، خفی، اخفی.

بعد ازآن در سر موسی حق نهفت                               رازهایی گفت کا ناید به گفت

در غزلیات شمس سِر علاوه بر چیزی است که می­‌داند یا نمی­‌داند و پنهان است،یک مکان است که از آن چیزهایی خارج می­‌شود. خود این نگاه مکانی به سر جالب است. مثل اینکه عاشق در سِر، سیر می­‌کند و در مخزن­‌الاسرار قرار می­‌گیرد و این مکان با مکان دیگری که عالم سِر و عالم پنهان است پیوند می­‌خورد. به همین دلیل است که معشوق چون چرخ در اسرار مولوی می­‌گردد. در عرفان راز امری غایب است البته از نظر انسان عاقل، مثل این است که تا هوش داشته باشی نمی‌­توانی آن را درک کنی. ابوبکر فارسی تعبیر بسیار جالبی از سِر دارد. از او در مورد خاموشی سِر می‌­پرسند، می­‌گوید: مشغول نابودن به ماضی و مستقبل. سر در اینجا یک امر زبانی می­‌شود که ما را از گذشته و آینده دور می­‌کند. همه می‌دانیم که در عرفان حال یک وارد غیبی است که وارد قلب عاشق می­‌شود. در آن لحظه عاشق به جهان اسرار وارد می‌­شود. حال و سر لحظه­‌هایی است که یک آن وارد می‌­شود و به گذشته و آینده ربطی ندارد کاملاً به «من» بستگی داردو اگر‌ آن را از دست بدهی بازگشتی ندارد. در تعبیری که ابوبکر فارسی دارد سِر با حال پیوندی جدی دارد و در همین نقطه است که مفهوم «سر» با مفهوم انسان و خدا پیوند جدی برقرار می­‌کند. مثل اینکه در آن لحظه است که این دو با هم آمیخته می­‌شوند. مثنوی و دیوان شمس سرشار از موضوعات رازآلود است.

 ایشان فرمودند: شاید مهم­ترین فیلسوفی که در اندیشه­‌اش بیشترین مفهوم راز وجود داشته باشد مارسل باشد. مارسل کتابی دارد با عنوان «راز هستی». نکته جالبی که ماسل در مورد آن صحبت می­‌کند این است که انسان به عنوان یک راز در کانون توجه فلسفی او قرار گرفته است. انسان امروزی بی­‌قرار است. راز آمیز است. راز عشق، راز مرگ، راز ایمان. همه این رازها هسته رازآمیزی را تشکیل می­‌دهند که در مرکز آنها راز وجود قرار می­‌گیرد. دکتر ماحوزی با طرح سؤالاتی بحث خود را پی گرفتند؛ به راستی راز وجود ما چیست؟ آیا می­‌توان به درک نهایی از این راز دست پیدا کرد؟ راز پرسشی است که هستی پرسش­گر را در بر می­‌گیرد. راز را نمی­‌توان مثل مسأله حل کرد. راز را باید زندگی کرد. مولانا هستی را رازآلود می­‌بیند. برای او هستی، خدا، شمس، عشق و جان همه رازند. بی­‌جهت نیست که این­قدر پنهان­‌اند. بی­‌جهت نیست که این­قدر آشکارند. از نخستین زمزمه­‌های نی در نی­‌نامه، آغازین بیت­‌های مثنوی، وقتی نگاه می­‌کنیم اهمیت این راز را درمی­‌یابیم:

هرکسی از ظن خود شد یار من                                    از درون من نجست اسرار من

      سر من از ناله من دور نیست                                       لیک چشم و گوش را آن نور نیست

      تن ز جان و جان ز تن مستور نیست                             لیک کس را دید جان دستور نیست

سِر از ناله مولانا دور نیست. در واقع سِر مولانا همان جان مولاناست که از ناله نی، تن مولانا، دور نیست. اینها در واقع یک حقیقت­‌اند که کسانی که اسیر خودی هستند این دو را «دو» می­بیند نه یک حقیقت واحد. شرط اینکه این دو را یکی ببینی باید از خودی خود خارج شوی.

 

دکتر ماحوزی ادامه دادند شمس تبریزی را داننده اسرار می­‌دانند. نگاهی به زندگی شمس به ما نشان می­‌دهد که او «شیخ سِردان» بوده است و حتی بعد از اینکه مرادهای او در می­‌یابند او سِردان است او را رها می­‌کنند. سپهسالار او را از مستوران عالم قدس می­داند و بر این باور است که تا زمان مولانا هیچ آفریده را بر حال او اطلاعی نبود و بعد از او نیز هیچ کس را بر حقایق اسرار او وقوف نخواهد بود. شمس تبریزی چون خضر است و بر خلاف اینکه موسی رازها را در نمی‌­یافت مولانا به خوبی درک می­‌کرد و آموزش می‌­یافت. ایشان بیان داشتند مولانا این اسرار را در دو کتاب خویش «مثنوی» و «دیوان شمس» به خوبی توضیح می‌­دهد. در مثنوی به نظر می­‌رسد نگاه مولوی بسیار رازپوشاننده است اما در دیوان شمس اسرار را بسیار بی­‌پرده آشکار می­‌سازد. البته این حکم قطعی نیست. گاه در مثنوی پیش می­‌آید که اسرار را بر ملا می­‌کند و در دیوان شمس اتفاق می­‌افتد که مولوی اسرار را کتمان کرده است. نکته قابل اهمیت این موضوع است که مدل کشف اسرار در مثنوی و دیوان شمس با هم متفاوت است. در دیوان شمس مولانا مست و بی­خود است و عشق و مستی او رازها را کشف و برملا کرده است.

سِر هزار ساله را مستم و فاش می‌­کنم              خواه ببند دیده را خواه گشا و خوش ببین

گاه چنان اسرار تند بر ملا می­‌شوند که حلاج خود او را به دار می­‌زند:

حلاج اشارت گو از حلق به دار آمد                               از تندی اسرارم حلاج زند دارم

اما در مثنوی این شعله­‌های سرکش به آرامی راز به آرامی پایین کشیده شده و این آتش آرام آرام مولوی را سوزانده و پخته می­‌کند. تکان دهنده ترین قسمت داستان پادشاه و کنیزک نیز همان قسمت پایانی است که مولوی می­‌گوید:

این زمان جان دامنم برتافته است    بوی پیراهان یوسف یافته است

بیان حالات عاشقی مولانا در مورد شمس بسیار رازآلود است:

                            من چه گویم یک رگم هشیار نیست           شرح آن یاری که او را یار نیست

                                خوشتر آن باشد که سر دلبران                 گفته آید در حدیث دیگران

 فتنه و آشوب و خونریزی مجوی               بیش از این از شمس تبریزی مگو

با این حال در بعضی قسمت­‌های مثنوی اولیا راز می­‌گویند. مولانا نیز گاه خود را تهدید می­‌کند که این راز است و چون الماس سوراخ کننده است:

پیش این الماس بی اسپر نیا         کز بریدن تیغ را نبود حیا

با این حال ادامه نمی­‌دهد و تیغ را در نیام می­‌کند تا کج­‌خوانی آن را بر خلاف نخواند. در دیوان شمس نیز ما با این کتمان سِر روبرو می­‌شویم. هشدارهایی که در پایان هر غزل با عنوان خموش می­بینیم در واقع به گونه­‌ای به خاموش بودن فرمان می­دهد. دکتر وکیلی به عوامل متعددی برای کتمان سِر اشاره کردند از جمله: تجربه­‌های خیلی شخصی مولانا، محدود بودن زبان برای بیان سِر و...

ایشان در ادامه مهم­ترین عواملی که موجب آشکار شدن اسرار می‌­گردد را برشمردند. به نظر ایشان مهم­ترین دلیل در کشف اسرار بی­خودی است. در بی­خودی شرم و حیا از بین می‌­رود و این خود دلیل کشف اسرار است:

چو رازها طلبی در میان مستان رو                   که راز را سرِ سرمستِ بی­‌حیا گوید

از عوامل دیگر خود معشوق است. معشوق با حضورش عاشق را به گفتار می­‌کشد. عاشق اگرچه سعی در کتمان سر دارد اما در مقابل معشوق چاره­‌ای ندارد. نکته مهم دیگری که ایشان مطرح کردند این است که راز اگرچه امری است که با گوش شنیده می‌­شود اما گاه در غزلیات شمس با چشم دیده می­‌شود. معشوق چشم عاشق را برای فهمیدن سر گاه سرمه می­‌کشد. اما آنجا که سخن از گوش است بیان دیگری است. مقام دیگری است و آن مقام موسیقی است. موسیقی از عالم اسرار خبر می‌­آورد و به نظر می­‌رسد آن رازی که شمس به مولوی گفته است همین موسیقی است. نی، رباب، چنگ با مولانا راز می­‌گویند. عالم اسرار بزم­‌گونه است. موسیقی و شراب در آن جریان دارد.

دکتر ماحوزی در قسمت پایانی با خواندن دو غزل از دیوان شمس به بیان راز نهایی مولوی پرداختند. مولانا  راز اصلی را در درون خود انسان می­‌داند و انسان باید آن را بیابد. اما از آنجا که بسیاری از بزرگان از بیان راز اصلی سر باز زده‌اند و رازهای بی‌­اهمیت را بیان کرده­‌اند ما نیز راز اصلی مولوی را ناگفته می­‌گذاریم.  


بخش دوم هشتمین رستخیز ناگهان، مانند نشست های پیشین، مثنوی خوانی دکتر ایرج شهبازی با موضوع «شادی جان» بود. وی در ابتدای سخنان خود درباره جایگاه غم و شادی در اندیشه مولانا، جامعه امروزِ ما را جامعه‌ای غمگین و ماتم زده دانستند که اندوهی چند صد ساله بر آن سایه افکنده است و به همین دلیل بسیاری از مردم ما در اقشار مختلف اجتماع حتی شادی را یک گناه تلقی می‌کنند. این در حالی است که الگوهای دینی ما، از جمله امامان «ع» و پیامبر «ص» انسانهایی روحاً و جسماً شاد بودند. زیرا کسی که به کنه ایمان برسد شادی و بهجتی را نصیب می‌برد که او را از همه غم‌ها خالی می‌کند.

 دکتر شهبازی مولوی را یکی از شادترین شخصیت‌های تاریخ بشریت خواند که همواره خود را در شادی و سور می‌داند. به گفته وی کلماتی مانند شادی، جشن، سور، رقص، عروسی و.... از پر بسامدترین کلمات در آثار مولانا هستند و این نشانه سرورِ عمیقِ جان مولاناست. از این رو مولانا می‌گوید:

خون ما بر غم حرام و خون وی بر ما حلال.

 

او یکی از دلایل شادی جان را عشق دانست و گفت عشق انسان را به شادی و خنده روحی می‌رساند:

گرچه من خود ز ازل خرم و خندان زادم                    عشق آموخت مرا جور دگر خندیدن

 بخش پایانی نشست هشتمین رستخیز ناگهان با تکنوازی استادانه و ماهرانه سه تار استاد کیوان ساکت همراه بود. ایشان در اجرای خود به بداهه نوازی در دستگاه نوا پرداختند. و بی هیچ اغراقی حاضران را به خلسه­‌ای معنوی بردند.