زبان قدرت در زندگی‌نامه‌های مولانا
منتشر شده در 1390/08/30,
یازدهمین نشست رستخیز ناگهان عصر سه­شنبه 1/9/90 با سخنرانی دکتر افشین وفایی با موضوع «زبان قدرت در زندگی­نامه­های مولانا»، مثنوی خوانی دکتر ایرج شهبازی پیرامون «دوزخ اختیار» و هم­نوازی گروه موسیقی نجوا در تالار ایوان شمس برگزار شد.

یازدهمین نشست رستخیز ناگهان عصر سه‌شنبه 90/1/9 با سخنرانی دکتر افشین وفایی با موضوع «زبان قدرت در زندگی‌نامه‌های مولانا»، مثنوی خوانی دکتر ایرج شهبازی پیرامون «دوزخ اختیار» و هم‌نوازی گروه موسیقی نجوا در تالار ایوان شمس برگزار شد. 

اولین بخش این نشست پس از اجرای سرود جمهوری اسلامی سخنرانی دکتر افشین وفایی بود. ایشان بحث خود را با ترسیم دو چهره کاملاً متفاوت از مولوی آغاز کردند که اولی از خلال آثار خود او بدست می‌آید، وی در این تصویر مردی اهل مدارا، شوریده­ای مشفق و انسانی اهل تسامح است که انسانیت را ارج می نهد و با مخالفان رفتاری انسانی دارد. چهره دیگری که از خلال کتاب‌های مناقب و زندگی‌نامه‌هایی که مریدانش پس از او نوشته‌اند ترسیم می‌شود، چهره یک قدیس مقتدر و پیشوای یک ایدئولوژی است.

ایشان دلیل وجود این تفاوت را موضوع اصلی این سخنرانی دانسته و افزودند، مولانا در طول زندگی پر ثمر خود یک نظام عرفانی خاص برای درک بهتر حیات پی‌ریزی کرد اما پس از وی این نظام عرفانی تبدیل به نظام اعتقادی قشر خاصی از مردم قونیه شد، نظامی که در پی کسب قدرت بود و در این راه از هیچ توجیهی امتناع نداشت. از این رو باید ساختارهای زبانی با ساختارهای قدرت و ایدئولوژی در جامعه مقایسه شوند و با کمک ابزارهای زبانی از ساختارهای قدرت در جامعه ابهام زدایی شود بدین ترتیب هدف نویسنده آشکار شده و ایدئولوژی پنهان در متن نمودار می‌شود.

دکترافشین وفایی برای روشن‌تر شدن مطلب ابتدا به معرفی منابعی که این بررسی روی آنها انجام پذیرفته پرداختند و گفتند به جز اطلاعات اندکی که از مولانا و خاندانش در « مقالات شمس » وجود دارد، بیشتر اطلاعات ما از سه منبع زیر است.

1-    نخست « ولدنامه یا مثنوی ولدی[1]» از سلطان ولد فرزند مولوی است. هرچند وی قصد نداشته زندگی نامه مولانا و خاندانش را بنویسد اما در لابه‌لای کتاب اشاراتی به جزئیات حیات برخی از بزرگان مولویه به خصوص خود مولانا و شمس آورده است.

2-    قدیمی‌ترین سند منثوری که درباره زندگی نامه مولانا و برخی از نزدیکان و افراد خانواده مولانا وجود دارد «رساله سپه­سالار در مناقب حضرت خداوندگار[2]» [3] از فریدون بن احمد سپهسالار است که بین سالهای 690-712 ه.ق. نوشته شده است. البته بخشی از کتاب که به خلفای مولویه پس از مولانا پرداخته است از فرد دیگری است که احتمالاً پسر سپهسالار است. حُسن مهم این کتاب در این است که نویسنده خود مولوی را از نزدیک دیده و 40 سال مرید او بوده است و مدعی است آنچه نوشته همه بر اساس دیده‌های خود اوست و نه گفته‌های دیگران. نکته مهم دیگری که در باب این کتاب می‌توان به آن اشاره کرد انگیزه نویسنده از نگارش کتاب است. سپهسالار می‌گوید که این کتاب را برای حفظ یاد مولوی برای آیندگان و به جای ماندن نحوه زندگی و سلوک او علی رغم مرگ مریدان نوشته است.

3-    مأخذ سوم «مناقب العارفین[4]» از شمس الدین احمد افلاکی العارفی است. نگارش این کتاب در 718  آغاز و در 754 در ده فصل تنظیم و پایان یافته است. افلاکی مرید امیر عارف نوه مولانا بوده است و برخلاف سپهسالار مولانا را ندیده است و تمام روایات کتابش از گفته‌ها و شنیده‌های دیگران است، از این رو نمی توان به روایت‌های او مانند روایات سپهسالار اعتماد کرد.

به گفته تحسین یازیچی[5]، افلاکی کتاب سپهسالار را عیناً درکتاب خود آورده است بدون اینکه نامی از او ذکر کند! این موضوع باعث شده که حتی برخی اصالت رساله سپهسالار را زیر سؤال برده و آن را به تمامه اقتباس شده از مناقب العارفین بدانند. حُسن این کتاب در اطلاعات نسبتاً خوبی است که افلاکی به سبب نزدیکی به امیر عارف و برخی از نزدیکان او از ایشان به دست می‌دهد،که منحصر به فرد بوده و در هیچ منبع دیگری یافت نمی‌شود. اما آنچه درباره این کتاب بسیار با اهمیت است انگیزه نویسنده از نگارش کتاب است. چرا که این کتاب به دستور امیر عارف چلپی، نوه مولوی و یکی از خلفای سلسله مولویه، نوشته شده‌است و انگیزه آن صرفاً زنده نگه داشتن یاد مولوی نبوده است. این موضوع در ادامه سخنرانی مورد بررسی قرار خواهد گرفت.

ایشان در ادامه پس از معرفی منابع به مقایسه دو زندگی نامه - رساله سپهسالار و مناقب العارفین- پرداختند و افزودند، هر چند سبک نوشته سپهسالار و افلاکی، هر دو مریدانه و اغراق‌آمیز است اما این دو، تفاوت‌های معناداری نیز با هم دارند:
 1. نخست آنکه رساله سپهسالار نسبت به مناقب‌العارفین از اغراق‌های کمتری برخوردار است. به خصوص اینکه بیشتر آنچه سپهسالار نقل می‌کند از دیده‌هاست و نه شنیده‌ها.
2. در کراماتی که سپهسالار از مولوی نقل می‌کند بیشتر حسن خلق او، اشراف بر ضمائر و پیشگویی آینده دیده می‌شود. بر خلاف او افلاکی نوشته خود را در راستای اهداف ایدئولوژیکی و تثبیت سلسله مولویه بکار می‌برد و با روایت حکایاتی که با تهدید و وعید و بیان عواقب بسیار وحشتناک هر منکر و مخالفی سعی می‌کند اطاعت بی‌چون وچرای بقیه را نسبت به خاندان مولویه بدست آورد. البته سپهسالار نیز حکایاتی را نقل کرده است که عاقبت منکران را روایت کرده است اما دو سه مورد بیشتر نیست.
 3. سپهسالار تنها 40 حکایت از مولوی نقل کرده است در حالی که افلاکی تمام شنیده‌هایش را ساده‌لوحانه باور کرده و آورده است.

 

دکتر افشین وفایی از بیان این تفاوت‌ها نتیجه گرفتند که طرح این گونه حکایات از سوی افلاکی با  غرض همراه بوده است و در واقع قصد امیر عارف که دستور گردآوری این حکایات را به افلاکی داده ایجاد ترس در دل مردم بوده است تا هیچ‌ کس جرأت اعتراض به خود ندهد. در واقع میل به تسلیم که به اندازه میل به فرمان دادن واقعی و فراوان است از ترس ناشی می‌شود. خواه فردی که به او تسلیم می‌شویم ذات الهی باشد و خواه ذات بشری. بنابراین افلاکی کتاب خود را یک سره در خدمت سلطه فرقه مولویه قرار می‌دهد و پیوسته حکایاتی در باب عواقب بد منکران مولانا و خاندانش می آورد. 

نمونه دیگری از حکایات مناقب نویسان – که در مناقب العارفین نیز وجود دارد- خواب دیدن است. مریدان هرگاه می‌بینند که مردم ایمان نمی‌آورند شروع به تعریف خواب‌هایی می‌کنند که مقامِ والای الهی مراد خود را نشان دهند و با این شیوه مردم را به ایمان آوردن متقاعد کنند. به این ترتیب مناقب نویسانِ زندگی مولوی و بیش از همه افلاکی با این روش­ها و ایجاد ترس در بین توده مردم سعی می­کنند نظامی که در پی استقرارش هستند پذیرفتنی تر کنند و برای تحقق این هدف هیچ راهی بهتر از نقل کرامات نیست. افلاکی در این راه از جعل کرامت نیز فرو گذار نکرده است، یعنی حکایات مناقبِ سایر عرفا و تذکره‌ها را برداشته و نام آنها را به مولوی و یا خاندان او تغییر داده و در کتاب خود آورده است. 

در واقع امیر عارف که بر خلاف مولوی مردی مستبد و عیاش است و از دانش چندانی برخوردار نیست سعی می‌کند به مدد افلاکی راه هرگونه اعتراض و پرسشگری را سد کند. افلاکی با استفاده از عناصر زبانی، واژگانی که در متن بکار برده است، اوصاف مثبت برای خودی‌ها و اوصاف منفی برای غیرخودی‌ها که معترضان و مخالفانند - خاصیت ایدئولوژی مرزبندی افراد به خودی وغیر خودی است- ، ساختارهای بلاغی و ساخت­های خاصی که برای مبالغه بکار می برد، نیت خود را  بازگو می­کند. حتی برخی از شخصیت های منفی حکایت افلاکی در واقع شخصیت‌های مثبتی هستند که به اعمال اشتباه امیرعارف و دیگر نزدیکانش پی برده و به آن معترض بوده‌اند.

 دکتر افشین وفایی در پایان اینگونه نتیجه گرفتند که افلاکی زندگی نامه مولوی را چون سلاحی برای سکوت معترضان به کار برده است. این یعنی تبدیل معنویت به ارزش‌های خلاقه به نظام ایدئولوژیک. وی کوشیده است از سلوک معنوی مولوی یک طرح هندسی تدارک ببیند تا به مدد آن قدرت، فرقه و مرکزیت مزار مولانا و موقوفات مولویه در قونیه را مشروعیت ببخشد. بنابراین سبک نگارش او تک سویه، توجیه گر و اقتدارگرا می شود. از این رو، تحلیل عناصر گفتمانی این متن برای شناخت بهتر رابطه جریان های پس از مولوی و میراث معنوی مولانا بسیار حائز اهمیت است.

پس از سخنرانی دکتر وفایی، دکتر ایرج شهبازی مثنوی خوانی خود با موضوع «دوزخ اختیار» را با مقدماتی در مورد مسأله جبر و اختیار آغاز کردند. ایشان فرمودند مسأله جبر و اختیار از جمله پیچیده‌ترین مسائل فلسفی و کلامی است وهمواره یکی از اولین مسائلی است که پیش روی کسانی که دغدغه کمال و زندگی راستین دارند قرار می‌گیرد.

نیز ادامه دادند: بر خلاف بسیاری از مباحث فلسفی و کلامی که هیچ نقشی در زندگی عملی انسان ندارند مسأله جبر و اختیار تأثیرات عمیق عملی در زندگی انسان بر جای می‌گذارد. مولانا معتقد است حل نشدن مسأله جبر و اختیار به این علت است که خود خدا همواره آن را در این عالم می‌افکند و دلایلی برای هر گروه از پیروان جبر و اختیار قرار می‌دهد به گونه‌ای که هیچگاه این مسأله حل نشود. به نظر مولوی مسأله جبر و اختیار موتور محرک زندگی اجتماعی به شمار می‌آید. دلیل دیگری که برای غیر قابل حل بودن مسأله جبر و اختیار بیان کردند این است که قرآن متنی است کاملاً تأویل‌پذیر و هر دو گروه می‌توانند آیاتی در آن برای اثبات عقیده خود پیدا کنند. این مسأله در مورد مثنوی نیز صادق است. گروهی از مثنوی جبر مطلق و برخی اختیار مطلق را بیرون کشیده‌اند اما مشکلی که در مورد مثنوی وجود دارد و در قرآن دیده نمی‌شود داستان‌های چند صدایی مثنوی است چرا که در این داستان‌ها خواننده در نهایت نمی‌تواند نظر گوینده یا شاعر را دریابد. به نظر دکتر شهبازی اگر از آیات تأویل‌پذیر در قرآن و ابیات مثنوی بگذریم تا حدی می‌توان به درک درستی از نظر خدا در مورد این مسأله یا برداشت مولوی از مسأله جبر و اختیار دست یافت.

 دکتر شهبازی فرمودند در اسلام هرچه به صدر اسلام نزدیکتر شویم کفه ترازو به سمت اختیار میل می‌کند و هرچه از صدر اسلام دورتر شویم کفه جبر سنگین‌تر می‌شود. ایشان سه علت برای این رویداد ذکر کردند:
 1. در طول تاریخ غالباً حاکمان، اشعری مذهب بوده‌اند و این بدان دلیل است که برای تسلط بر یک ملت هیچ نظریه‌ای بهتر از نظریه اشعریت و جبرگرایی نیست.
2. نظریه اشعریت وارد ادبیات فارسی و متون عرفانی شده است و اندیشه‌ای که بر مرکب راهوار هنر بنشیند تا عمق جان انسان‌ها نفوذ خواهد کرد و متأسفانه بخش عظیمی از ادبیات فارسی مروج تفکر اشعری است.
 3. ایرانی‌ها در طول تاریخ از نظریه اشعریت به عنوان یک مکانیسم دفاعی استفاده کرده‌اند چراکه اشعریت با دمیدن روح تسلیم‌پذیری و رضا در انسان او را آماده پذیرش هرگونه ناملایمتی می‌کند همچون حمله مغول به ایران.

به نظر دکتر شهبازی مولوی اگرچه در حیطه اندیشه اشعریت روییده و بالیده است اما اگر بدون تعصب به مثنوی او مراجعه کنیم به این نتیجه می‌رسیم که او طرفدار اختیار انسان است. در پایان دلایل مولوی برای دفاع از اراده و اختیار انسان را در پنج قسمت خلاصه کردند:

1. توجه به ادراکات حسی و وجدانی خود 2. پاره‌ای از انفعالات نفسانی مثل خشم،کینه، مهر، تردید، زاری، پشیمانی و... 3. نظام آموزش و پرورش و ارسال رسل و انزال کتب 4. زندگی واقعی و عملی مدعیان جبرگرایی 5. نظام تنبیه و پاداش در جهان آخرت. از نظر مولانا انسان به دو دلیل جبرگرا می‌شود: 1. برای توجیه تنبلی‌ها و فرار از مسؤولیت‌ها هیچ راهی بهتر از جبرگرایی نیست. 2. شاید در این عالم چیزی وحشتناک‌تر از اراده آزاد وجود نداشته باشد. انسان همواره در پی آن است که در مقطعی اختیار زندگی خود را به کس دیگری واگذار کند. همین واگذاری اختیار خود به دیگری است که او را از دوزخ اختیار رها خواهد ساخت.

پایان بخش برنامه‌های این نشست اجرای زیبا و دلنشین گروه موسیقی نجوا به سرپرستی جمال رضایی بود که فضای نشست را به فضایی روحانی و معنوی مبدل کرد.



[1]  این کتاب با مشخصات کتاب شناسی زیر به چاپ رسیده است: بهائ الدین ابن محمد جلال الدین معروف به سلطان ولد، مثنوی ولدی یا ولد نامه، استاد جلال الدین همایی و ماهدخت بانو همایی، تهران، نشر هما، 1376

[2] مقصود از خداوندگار مولوی است. در گذشته استفاده از لقب خداوندگار برای علمای بزرگ و نیز بردگان برای خطاب به ارباب خود، معمول بوده است.

[3]  این کتاب با مشخصات کتاب شناسی زیر به چاپ رسیده است. سپه سالار فریدون بن احمد، رساله ی سپه سالار در مناقب حضرت خداوندگار، مقدمه تصحیح و تعلیقات محمد افشین وفایی، چاپ اول، تهران، نشر سخن، 1385

 

[4]  این کتاب با مشخصات کتاب شناسی زیر به چاپ رسیده است.  افلاکی العارفی شمس الدین احمد، مناقب العارفین، به کوشش تحسین یازیچی، چاپ دوم، تهران، نشر دنیای کتاب، 1362

 

[5] مصحح مناقب العارفین.  شخصی به نام بهرام بهزاد مقاله ای در این باب نوشته و رساله ی سپه سالار را منحول و مقتبس از مناقب العارفین دانسته است.


دسته بندی: رستخیز ناگهان