پرسش‌های وجودی در مثنوی معنوی و خلأهای روايتی در مثنوی
منتشر شده در 1390/06/28,
نهمین نشست رستخیز ناگهان عصر دوشنبه 28 شهریورماه با سخرانی دکتر همایون همتی با موضوع «پرسشهای وجودی در مثنوی معنوی»، سخنرانی آقای علی اصغر ارجی با موضوع «خلأهای روایتی در مثنوی» و هم­نوازی گروه موسیقی نجوا در تالار ایوان شمس برگزار شد

نهمین نشست رستخیز ناگهان عصر دوشنبه 28 شهریورماه با سخرانی دکتر همایون همتی با موضوع "پرسشهای وجودی در مثنوی معنوی"، سخنرانی دکتر علی اصغر ارجی با موضوع "خلأهای روایتی در مثنوی" و هم‌نوازی گروه موسیقی نجوا در تالار ایوان شمس برگزار شد. 
نخستین بخش این نشست پس از اجرای سرود جمهوری اسلامی به سخنرانی آقای دکتر همایون همتی اختصاص داشت. دکتر همتی بحث خویش را با مقدماتی درباره اگزیستانسیالیسم آغاز کرده و بعد از ذکر این مقدمات درباره شاخه الحادی آن به آرای کیرکگور اشاره کرده و فرمودند: "او اعتقادی به فلسفه های متعارف و مفهومی و عقلی ندارد و به نظرش فلسفه باید به کار زندگی روزمره بیاید و از انسان متعارف صحبت کند یعنی انسانِ پوست و گوشت و استخوان دار. انسانی که راه می رود و می‌خورد و می‌آشامد و می‌جنگد و ازدواج می کند و به هر نوع با حیوان ناطق ارسطویی که مفهومی صرفاً منطقی دارد متفاوت است. بنابر این اگزیستانسیالیست فلسفه‌ای است ضد فلسفه و شورش و عصیانی است علیه تفکر رایج. فلسفه‌های متعارف انسان را نادیده گرفته‌اند و مشغول مباحث زائد شده‌اند و به کار زندگی روزمره نمی‌آیند.

  "در اگزیستانسیالیسم بر آزادی بشر تاکید می‌شود. به نظر آن‌ها خدا وجود ندارد، اخلاق پیشینی وجود ندارد و انسان خودش باید به زندگی‌اش معنا ببخشد. بشر در هستی افکنده شده است و دچار تناهی و محدودیت وجودی است؛ چون هستی او پذیرای عدم است. آدمی در خاتمه می‌میرد و مرگ پایان همه امکان‌هاست."

سپس ادامه دادند: "انسان در موقعیت‌های مرزی به یاد پرسش‌های وجودی می‌افتد. پرسش‌هایی نظیر:

- چرا آمدم؟

- هدف از آمدن من چه بود؟

- به کجا می روم؟

به عقیده ایشان این پرسش های وجودی که در تفکر اگزیستانسیالیست ها مطرح می‌شود نظیر همان چیزی است که در این ابیات منسوب به مولانا بیان شده است:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم       که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

ازکجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟                    به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم           آن که آورد مرا باز برد در وطنم"

 دکتر همتی با اشاره به آرای مولانا تاکید کردند: "بر خلاف عقیده اگزیستانسیالیت ها که می گویند خدا ما را نیافریده است و موجودات پیرامون ما لاشعورند و ما را نمی فهمند و ما در این دنیا تنهاییم و جهان غریبستان است، مولانا با وجود تعبیرات مشترک از اگزیستانسیالست­های پوچ­گرا فاصله می گیرد و به اگزیستانسیالیست­های الهی همچون کیرکگور و یاسپرس نزدیک می شود. اگزیستانسیالیست­های­ الهی با فلسفه تحلیلی مخالفند که این نظر نیز به بیان مولانا نزدیک است آن جا که می گوید:

پای استدلالیون چوبین بود       پای چوبین سخت بی تمکین بود

 "دیدگاه مولانا به بیان اگزیستانسیالیست‌های الهی نزدیک است و معتقد است که انسان گرچه موجودی است که از نیستان ازل گسسته است، اما درون خویش بارقه الهی دارد و با خدا پیوسته است و چون حامل نفخه ایزدی است خاصیت وصال دوباره را با خود دارد.

"در تفکر مولانا بر خلاف بیان اگزیستانسیالیست‌های الهی برای نا‌امیدی و غم جایی نیست، بلکه سراسر شادی و عشق و شور است:

باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم       رو به مخموران غم ده ساقیا افیون خویش

"چنین تفکر پر نشاط و شادمانه و سراسر امید و پویایی ناشی از عقیده و باور ژرف و بنیادی به خداوند است و نه تنها تفکر فقهی عبوسانه خشک."

در ادامه همتی افزود: "مولوی عقیده دارد که آدمی در دوران مهجوریت در این دنیا خویش گاه اسیر غفلت شده و خود را فراموش می‌کند. بنابراین او را مستحق ملامت می‌داند. چون بشر دو پا خداگونه آفریده شده و قابلیت این را دارد که تجلی‌گاه خدا شود اما باید صاف و پاک و زلال شود و با ریاضت خویشتن را از رذیلت‌ها پاک کند. مولانا به آدمی هشدار می‌دهد که مبادا فکر کنی که عرصه حیات آدمی که مسیر رنج‌ها و ناملایمات است خدا تو را فراموش کرده است و بر خلاف گفته اگزیستانسیالیست‌ها که معتقدند آدمی در اثر تجربه کردن رنج‌ها دچار نا‌امیدی می‌شود و هراس همیشگی از مرگ دارد بشارت می‌دهد که شادی را از دست فرو ننهید، نا امید نشوید چراکه دردها جهت آزمون است و حتی از مرگ تفسیری عاشقانه دارد و آن را دیدار معشوقی می‌داند که عارفان تمام عمر را برای این وصال ابدی لحظه شماری می کنند."
دکتر همتی افزودند: "در اندیشه مولانا پرسش های وجودی معما وار و لاینحل باقی نمی‌مانند و گزنده و آزار دهنده نیستند بلکه در ارتباط عرفانی با عاشق و معشوق معنا شده و پاسخ ژرف و والایی پیدا می‌کنند."

در پایان دکتر همتی به حضار توصیه می‌کند که از این دفتر الهام بخش و باشکوه درس گرفته و با آن انس پیدا کنند. سپس با خواندن غزلی که بیانگر شادکامی عارفانه است سخنان خود را به پایان رساندند. مطلع غزل چنین است:

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش    خون انگوری نخورده باده­ شان هم خون خویش

پس از سخنرانی دکتر همتی سخنران دوم این همایش آقای علی اصغر ارجی سخنرانی خود را با موضوع خلأهای روایتی در مثنوی این چنین آغاز کردند: "شعر روایی در حقیقت روایت نیست، گرچه از روایت استفاده می‌کند. شعر روایی در حقیقت معجونی است از دو ژانر مستقل که در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و ظرفیتی فراتر از روایت و فراتر از شعر پیدا می‌کند. در ادبیات کهن ما دو اثر در این زمینه وجود دارد که ارزش علمی و ادبی کار آنها منحصر به فرد است: شاهنامه فردوسی و مثنوی مولوی. هر دوی این شاعران روایت را به مرتبه عظیمی از شاعرانگی رسانده‌اند و روایتی را به وجود آورده‌اند که مخاطب آن را می‌پذیرد، در آن غوطه‌ور است و آن را  نقد حال خود می داند."

در ادامه افزودند: "گفته شده که روایت، قصه و شعر برای مولانا در حکم پوسته است. اما واقعیت این است که مولانا روایت را به موازات اندیشه بلند خویش حرکت می‌دهد و قصه‌گویی مولانا به همان اندازه اهمیت دارد که اندیشه او اهمیت دارد. مثنوی روایتی بسیار نادر و ناب دارد که نظیرش را فقط در کتاب‌های مقدس می‌شود دید. بنابراین قصه‌گویی فقط در حکم پوسته نیست."

او ادامه می‌دهد: "من با یک دید منفی و با دیدن نیمه خالی لیوان تصمیم به خواندن مثنوی گرفتم برای من مهم بود که بدانم آیا ایرادی به روایت‌گری وارد می‌شود؟"

ایشان انتقادهای خود را به روایت‌گری مولانا این‌گونه بیان می‌دارد: "در مثنوی بسیار دیده می‌شود که قصه ها بریده می‌شوند و در روند قصه گسست ایجاد می‌شود. این گسست‌ها در نگاه اول سبب قضاوت منفی می‌شود. اما هنگامی که در ساختار کلی و گفتمان‌های فراتر آن را نگاه کنیم در می‌یابیم که در تقارن و ارتباط با بقیه بخش‌های مثنوی است. اما نکته جالب در قصه گویی مولانا این است که اهل مزه و بو و رنگ نیست. لذا توصیف جزئی‌نگرانه در مثنوی وجود ندارد و مولانا در زمینه توصیف‌گری مانند حافظ و سعدی نیست." 
 به نظر ایشان علت این امر آن است که اگر مولانا از مزه و بو و رنگ بگوید غباری بر روی اندیشه وحدت‌نگر خود انداخته است. اما نکته جالب این است که هنگامی که مولانا در قصه‌های خود تجربه عارفانه را بیان می‌کند و از کرامت حرف می‌زند تصاویر زیبایی می‌آفریند.

در بخش بعدی سخنان خود تاکید کردند شناخت روایت‌گری مولانا سهم عمده‌ای در لذت بردن از مثنوی دارد. همانند کسی که به دیدن گالری نقاشی رفته و آشنایی وی با سبک‌های مختلف هنری لذتش را افزایش می‌دهد.

در ادامه ویژگی‌های روایت در مثنوی را چنین بر می‌شمارد: "الف) قصه‌های مثنوی بر پایه گفتار بنا می‌شوند و نه کنش داستانی و در قصه گویی این یک ایراد به حساب می‌آید. قصه باید ظرفیت رفتار و عمل داشته باشد. بخش عمده‌ای از حکایت‌های مولانا شکل گفتاری دارد و شامل خطاب او به حسام‌الدین یا به صورت خطابه و یا سخن با عامه مردم است. این گونه است که شخصیت‌ها بیشتر سخن می‌گویند تا اینکه وارد عمل شوند و رفتای از خود نشان دهند. سپس ضمن اشاره به  داستان‌‌هایی از جمله نحوی و کشتیبان آن‌ها را تأییدی بر مدعای خود دانست .

"ب) مجال توصیف‌گری و جزئی‌نگری در مثنوی محدود است و مولانا از توصیف این جهانی خوشش نمی‌آید و جایی که مولانا باید تصویرگری داشته باشد یا کلی‌گویی می کند و یا از روی موضوع رد می‌شود. به کار رفتن اسامی نکره در مثنوی به خوبی نشان می‌دهد که فضای تصویرگری مناسب نیست و فقط کلی‌گویی و نقل وجود دارد. سپس در مورد داستان عطاری که سنگ ترازوی او گل سرشوی بود نکته بدیعی را عنوان کرده و فرمودند این داستان گرچه جزئی‌نگری ندارد اما مولانا کانون  و منظر دیدش را عوض می‌کند و شخصیت‌ها را وا می دارد که هر یک از منظر مختلف به آن نگاه کنند. این مسأله نشان می‌دهد که مولانا آگاهانه از تغییر زاویه استفاده می‌کند و این مسأله خلأ توصیف‌گری را جبران می‌کند.

"ج) در بعضی داستان‌ها تناسبی بین تمثیل و ممثل وجود ندارد. مولانا اندیشه و نظام فکری سازمان یافته‌ای دارد و برای بیان آن به دنبال قصه می‌گردد و همین که قصه بخشی از شاخصه‌های مورد نظر او را داشته باشد کافی است. این تمثیل‌ها گرچه بعضی مواقع خوش می‌نشیند اما گاه مصنوعی و عاریه‌ای به نظر می رسد.

"د) رفتار و گفتار حیوانات در مثنوی  متناسب با شخصیت داستانی آن‌ها نیست. در بیشتر قسمت‌ها هدف مولوی تنها اندیشه است. در بعضی داستان‌ها شخصیت‌های حیوانی چنان لب به لب شخصیت انسانی‌اند که گاه مصنوعی به نظر می رسد و پایه‌های قصه گویی او را سست می‌کند. داستان شیر و نخجیران شاهدی بر این باور است.

"و) داستان‌هایی که روایت  نشده‌اند و در حد یک نکته ظریف باقی مانده‌اند. در میان داستان‌های مثنوی، گاه مولوی قصه‌های کوتاه‌تری را می‌آورد که همانند جمله‌های پیرو، وابسته به داستان‌های بزرگ‌تر هستند. همانند داستان عارف و کشیش.

"ی) آخرین خلأئی که در داستان‌های مولوی وجود دارد این است که روایت‌های تمثیلی در مثنوی تک معنا می‌شوند.  مشخصاً ویژگی چند صدایی بودن در داستان‌های مثنوی وجود دارد اما مولوی در بعضی از داستان‌ها همچون حکایت آن گاو تنها در جزیره‌ای بزرگ را محدود و تک صدایی می‌کند و این مسأله باعث کم ارزش شدن بار داستانی آن‌ها می‌شود."

در پایان این نشست و قبل از اجرای گروه موسیقی نجوا دکتر شهبازی مجری این نشست‌ها تأکید کردند که ضمن ادای احترام به بزرگان خود اگر نقدی بر ساختار کتاب یا محتوای اندیشه آنان داریم باید آن را عنوان کنیم و قضاوت را به اهل نظر وا گذاریم.

بخش پایانی این نشست به اجرای بی نقص و کم نظیر گروه موسیقی نجوا به سرپرستی کمال رضایی که خود آهنگساز و نوازنده تار نیز بود اختصاص یافت.


دسته بندی: رستخیز ناگهان